با عشق هوس سوز غم کام کجا
با عشق هوس سوز غم کام کجا این دانه ببین کجا و این دام کجا ترطیب دماغ عشق چیز دگرست سودای تو و روغن بادام…
باید به لباس نیستی هست شدن
باید به لباس نیستی هست شدن بر پا بودن ولیک از دست شدن سر رشته به کف داشتن و مست شدن اندازِ بلند کردن و…
بر فرق، کلاهِ خاک راهی داریم
بر فرق، کلاهِ خاک راهی داریم در کشور پوست تخت شاهی داریم گنجینه نیستی پرست از همه چیز در کیسة فقر هر چه خواهی داریم
بیذوق نشاید ره معنی رفتن
بیذوق نشاید ره معنی رفتن نتوان این راه را به دعوی رفتن هر چند که حرف راه منزل گویی زان راه به منزل نرسی بیرفتن
بگذر ز ره و رسم، سعادت اینست
بگذر ز ره و رسم، سعادت اینست بگذار هوای دل، شهادت اینست برخیز ز عادت ار سعادت طلبی در ملّت عشق خرق عادت اینست
بیشرع ره خدا نشاید رفتن
بیشرع ره خدا نشاید رفتن بیجاده به هیچ جا نشاید رفتن در بادیهای که راه و بیراه یکیست ره بی پیرهنما نشاید رفتن
بیمارم و آن نیم که یک جا افتم
بیمارم و آن نیم که یک جا افتم میگردم و هر کجا رسم وا افتم از ضعف چنان شدم که در سینه دلم گر یاد…
بینم چو وفا ز بیوفایی ترسم
بینم چو وفا ز بیوفایی ترسم در روز وصال از جدایی ترسم مردم همه از روز جدایی ترسند جز من که ز روز آشنایی ترسم
تا از سر مرد عقل بیرون نشود
تا از سر مرد عقل بیرون نشود در وادی غم پیرو مجنون نشود دردی که نداری نتوان بر خود بست تا خون نخوری اشک تو…
تا چند به فکر خودپرستی بودن!
تا چند به فکر خودپرستی بودن! باید یک چند محو مستی بودن بر نیستیی زن که سبکبار شوی تا کی در زیر بار هستی بودن





