کردند پردة رخ دلدار شیشه را
کردند پردة رخ دلدار شیشه را افتاده است کار و عجب کار شیشه را ساقی به ناز خویش که مگذار شیشه را همچون دل شکسته…
کس جان ز زخم خنجر مژگان نمیبرد
کس جان ز زخم خنجر مژگان نمیبرد تا زهر چشم یار به درمان نمیبرد شب نیست کز چکیدة مژگانم آسمان از دامنم ستاره به دامان…
کس چه داند آنچه من ز آن شوخ رعنا میکشم
کس چه داند آنچه من ز آن شوخ رعنا میکشم مینمایم قطرهای در جام و دریا میکشم طاقتم لبریز شد آهی ز دل سر میدهم…
کسی به درد سخن غیر طبع من نرسد
کسی به درد سخن غیر طبع من نرسد قلم دواسبه به داد دل سخن نرسد رسیدهام به مقامی به راه کعبة شوق که هر که…
کسی چون خرد دستگاهی نداشت
کسی چون خرد دستگاهی نداشت به سرّ قَدَر لیک راهی نداشت گنه میپسندند از آدمی وگرنه فرشته گناهی نداشت جمال ازل پیش از ایجاد عشق…
کسی به دعوی مهرش چو صبح صادق شد
کسی به دعوی مهرش چو صبح صادق شد که چون جرس دل او با زبان موافق شد چنین که چشم به روی تو دوخت پنداری…
کسی ز کوی تو تا چند حبیب چاک برد!
کسی ز کوی تو تا چند حبیب چاک برد! دل آرد و چو برد جان دردناک برد! به چشم پاک توان دید روی جانان را…
کسی را شد مسلّم نکته دانی
کسی را شد مسلّم نکته دانی که دریابد زبان بیزبانی خوشا بخت کسی کز شمع رویت کند روشن چراغ زندگانی غم عشقت ندانستم چه حاصل…
کسی ز ننگ به من گرچه روبهرو نگذاشت
کسی ز ننگ به من گرچه روبهرو نگذاشت خوشم که دست سبو دست من فرو نگذاشت خوشم که آینه هر چند کرد بیرویی نقاب جانب…
کشت ما را تغافل یار بیپروای ما
کشت ما را تغافل یار بیپروای ما با وجود این دیت میخواهد از ماوای ما ما بشیر خامشی طفل زبان پروردهایم تند بر گوش تغافل…





