بیار آن، باده، تا دل را به نور او بر افروزم
بیار آن، باده، تا دل را به نور او بر افروزم که بوی دوست میآرد نسیم باد نوروزم به عشقم سرزنش کردی ،ببین آن روی…
بیا، که صفهٔ ما بوریای میکده بس
بیا، که صفهٔ ما بوریای میکده بس بخور خانه نسیم هوای میکده بس ز میر و خواجه ملولیم، بعد ازین همه عمر حضور و صحبت…
بیدلان را چاره از روی دلارامی نباشد
بیدلان را چاره از روی دلارامی نباشد هر که عاشق گردد، او را در دل آرامی نباشد پختهای باید که داند سوختن در عشق خوبان…
بید بشکفت و گل به بار آمد
بید بشکفت و گل به بار آمد لاله بر طرف جویبار آمد گربهٔ بید بر دریچهٔ شاخ پنجه بگشود و در شکار آمد علم خسرو…
بیار باده، که ما را به هیچ حال امشب
بیار باده، که ما را به هیچ حال امشب برون نمیرود آن صورت از خیال امشب به حکم آنکه ندارم حضور بیرخ دوست مرا نماز…
بیروی تو جان در تن بیمار همی باشد
بیروی تو جان در تن بیمار همی باشد دل شیفته میگردد، تن زار همی باشد خو کرد دل ریشم با روی تو وین ساعت روزی…
پاکبازان را چه خارا و چه خز؟
پاکبازان را چه خارا و چه خز؟ گر به رنگی قانعی در خرقه خز جامه گه ازرق کنی، گاهی سیاه جامه خود دانی، تو مردم…
پادشاهست آنکه دارد در چنین خرم بهاری
پادشاهست آنکه دارد در چنین خرم بهاری ساقیی سرمست و جامی، مطربی موزون و یاری نوش کن جام صبوح و کوش کز شاخ گلتر بلبلی…
پدید نیست اسیران عشق را خانه
پدید نیست اسیران عشق را خانه کجاست بند؟ که صحرا گرفت دیوانه چنان ز فرقت آن آشنا بنالیدم که خسته شد جگر آشنا و بیگانه…
پر از دل مپرس، ای پری، من چه دانم؟
پر از دل مپرس، ای پری، من چه دانم؟ ز مردم تو دل میبری، من چه دانم؟ چه گویی بدان تا کجا شد دل تو؟…





