به ترک وصل آن تنگ شکر کردن، توان؟ نتوان

به ترک وصل آن تنگ شکر کردن، توان؟ نتوان چو او باشد بغیر از او نظر کردن، توان؟ نتوان ز سودای کنار او حذر می‌کردم…

Continue Reading...

به پیشگاه قبول ار چه کم دهد راهم

به پیشگاه قبول ار چه کم دهد راهم هنوز دولت آن آستانه می‌خواهم گرم کند ز جفا همچو ریسمان باریک از آنچه هست سر سوزنی…

Continue Reading...

به چشم سر هدف سازم دل خود را به جان تو

به چشم سر هدف سازم دل خود را به جان تو اگر بر نام من تیری بیندازد کمان تو دل من بوسه‌ای زان لب تمنی…

Continue Reading...

به حسن عارض چون ماه و زیب چهرهٔ‌چون خور

به حسن عارض چون ماه و زیب چهرهٔ‌چون خور ببردی از بر من دل، بخوردی از دل من بر ز رشک طلعت خوبت بریزد اختر…

Continue Reading...

به خرابات برید از در این خانه مرا

به خرابات برید از در این خانه مرا که دگر یاد شراب آمد و پیمانه مرا دل دیوانه به زنجیر نبستن عجبست که به زنجیر…

Continue Reading...

به جان من، به جان من، به جان تو، به جان تو

به جان من، به جان من، به جان تو، به جان تو که نام من نفرمایی فراموش از زبان تو ز سود من، نپندارم، ترا…

Continue Reading...

به خرابات گرو شد سر و دستار مرا

به خرابات گرو شد سر و دستار مرا طلبم کن ز خرابات و به دست آر مرا بفغانند مغان از من و از زاری من…

Continue Reading...

به خرابات گذارم ندهند از خامی

به خرابات گذارم ندهند از خامی سوی مسجد نتوانم شدن از بدنامی صوفی رندم و معروف به شاهدبازی عاشق مستم و مشهور به درد آشامی…

Continue Reading...

به دشمنان نتوان رفت و این شکایت کرد

به دشمنان نتوان رفت و این شکایت کرد که دوست بر دل ما جور تا چه غایت کرد؟ لبش، که بر دل ما راه زد،…

Continue Reading...

به دکان می‌فروشان گروست هر چه دارم

به دکان می‌فروشان گروست هر چه دارم همه خنب‌ها تهی گشت و هنوز در خمارم ز گریزپایی من چو خبر به خانه آمد نتوان به…

Continue Reading...