در عشق اگر دمی قرارت باشد
در عشق اگر دمی قرارت باشد با صحبت نیکوان چه کارت باشد؟! سر تیز چو خار باش،تا یار چو گل گه در بر و گاه…
در مستی اگر زمن گناهی آید
در مستی اگر زمن گناهی آید شاید که دلت سوی جفا نگراید چشمت به خمار عالمی بر هم زد گر من گنهی کنم به مستی…
در عشق تو باز گفت نتوان کاین دل
در عشق تو باز گفت نتوان کاین دل چون است و [چسان] رنج کشد مسکین دل گر حال دلم ندانی ای غافل یار ور دانی…
دل خیمه غم بر آتش تاب زده ست
دل خیمه غم بر آتش تاب زده ست خونابه ز دیدگان ره خواب زده ست این تعبیه بین که دل برون آورده ست وین رنگ…
دل گرچه هلاک جان و تن می خواهد
دل گرچه هلاک جان و تن می خواهد رسوایی کار خویشتن می خواهد من فار غم از ملامت دشمن و دوست خود حسن تو عذر…
دوش از غم تو دیده به هم برنزدم
دوش از غم تو دیده به هم برنزدم ور زانک زدم بدانک بی نم نزدم زان بیم که دم تیز کند آتش دل تا روز…
دوش این خردم نصیحتی پنهان گفت
دوش این خردم نصیحتی پنهان گفت در گوش دلم گفت و دلم با جان گفت: با کس غم دل مگوی زیرا که نماند یک دوست…
دی بر ورقی که آن ز اشعار من است
دی بر ورقی که آن ز اشعار من است جانی دیدم که آن نه گفتار من است دل گفت قلم تراش بر گیرو بکن !…
دل فصل ربیع را چو جان می داند
دل فصل ربیع را چو جان می داند وز نغمه بلبل به عجب می ماند این فصل خوش است لیک از صفحه گل بلبل همه…
دی چشم تو را سحر مطلق می زد
دی چشم تو را سحر مطلق می زد مگر تو ره گنبد ارزق می زد تا داشتی آفتاب در سایه زلف حان بر صفت ذره…





