چو بار زیستن اهل درد نپسندید
چو بار زیستن اهل درد نپسندید چرا بقتله من خسته نیغ دیر کشید حکایت دل بیمار باورش نفتاد که تا معاینه آنرا به چشم خویش…
چو چشم مست تو دیدم خمارم از دیده
چو چشم مست تو دیدم خمارم از دیده گشاد چشم تو اشکم دمادم از دیده ز دیده دل به یکی نوش نا رسیده هنوز هزار…
چو تو دشمن از دوست نشناختی
چو تو دشمن از دوست نشناختی مرا سوختی و به او ساختی پرداختم از دو عالم به تو تو یک لحظه با من نپرداختی چه…
چو در جان کرد و دل جا غمزه تو
چو در جان کرد و دل جا غمزه تو میان مردمش خواننده جادو به تیر تو شکاری را نظرهاست که بیند از قا سوی تو…
چو زلف تو بود از تکبر دوتا
چو زلف تو بود از تکبر دوتا به بادی بیفتاد مسکین ز پا گشودن ز زلفت گره مشکل است درین شیوه مو میشکافد صبا بکش…
چو شمعِ روز برافروخت از نسیمِ صَباح
چو شمعِ روز برافروخت از نسیمِ صَباح بریز بادهٔ گلگون در آبگون اَقداح ز ساقیانِ پریچهره خواه وقتِ صبوح حیات جان ز لبِ جام و…
چو زلف یار ز خود لازم است ببریدن
چو زلف یار ز خود لازم است ببریدن گر اختیار کنی خاک پاش بوسیدن دلا چو در حرم عشق میروی خود را چو شمع جمع…
چو عشق آمد ای عقل خیز و گریز
چو عشق آمد ای عقل خیز و گریز که خاشاک نکند به آتش ستیز اگر دیده خواهد که یابد دلم بگو خاک پایش به مژگان…
چو گل به لطف نو زد ان نازک اندامی
چو گل به لطف نو زد ان نازک اندامی درید پیرهن نیکوئی به بد نامی دلم بشام سر زلف نست و میترسم که باز بشکنی…
چون روز روشن است که ما رند و عاشقیم
چون روز روشن است که ما رند و عاشقیم فکر نو می کنیم در آن دم که خامشیم چون صبح در پرستش روی تو صادقیم…





