آن غمزه چو از ریش دل آزرد سر نیش
آن غمزه چو از ریش دل آزرد سر نیش خون گشت به آزردن او جان و دل ریش ای دل تو غم اشک روان خور…
آن گل نو از کدامین بوستان برخاسته است
آن گل نو از کدامین بوستان برخاسته است کز نسیم او ز هر سو بوی جان برخاسته است عندالیان تا حکایت کرده زان بالا بلند…
آن نور دیده یک نظر از من دریغ داشت
آن نور دیده یک نظر از من دریغ داشت تیری ز غمزه بر جگر از من دریغ داشت میشد نکو به زخم دگر زخم سینه…
آنچه از خدای خواست دل بنده باز یافت
آنچه از خدای خواست دل بنده باز یافت خود را به چشم مست تو در عین ناز یافت از عشق خواه دولت باقی که در…
آنجا که وصف گیری آن دلربا کنند
آنجا که وصف گیری آن دلربا کنند از مشک اگر کنند حدیثی خطا کنند گر کام اوست ریختن خون عاشقان آن به که کامش از…
آنچه تو داری به حُسن، ماه ندارد
آنچه تو داری به حُسن، ماه ندارد جاه و جمالِ تو پادشاه ندارد جانِبِ دلها نگاه دار که سلطان مُلک نگیرد اگر سپاه ندارد عاشقِ…
آنرا که بر زبان صفت روی او رود
آنرا که بر زبان صفت روی او رود در هر سخن ز خود رود اما نکر رود تا عود جان نسوخت به چشمم وطن نساخت…
آنکه انداخت ز پایم چو سر زلف دراز
آنکه انداخت ز پایم چو سر زلف دراز باربش در دل بیرحم وفائی انداز بازی طفل به خاک است و بنم شاهد طفل ای اجل…
آنکه دل در هوس روز وصال است او را
آنکه دل در هوس روز وصال است او را خواب شب در سر اگر هست خیال است او را دل ز چشمش چه شد ار…
آنکه هرگز سوی من چشم رضائی نگشاد
آنکه هرگز سوی من چشم رضائی نگشاد یارب از چشم بد خلق گزندش مرساد مرحبانی طعم بود ازو در همه عمر سعی بسیار نمودم ولی…





