گفتار خوش و لب چو قندم باید

گفتار خوش و لب چو قندم باید گیسوی دراز چون کمندم باید گویند که یار سرو بالا داری عالی نظرم قد بلندم باید

Continue Reading...

گفتا که به ابروم که دارم در سر

گفتا که به ابروم که دارم در سر کامشب نفسی کنم به پیش تو گذر سوگند چرا به قامت راست نخورد سوگند به کج خورده…

Continue Reading...

گفتم چو تو را عاشق شیدا باشم

گفتم چو تو را عاشق شیدا باشم شاید که من دل شده تنها باشم گفتا چو مرا میان جان جا کردی آنجا که تو باشی…

Continue Reading...

گفتم که مگر رای تو فرزانگی است

گفتم که مگر رای تو فرزانگی است رفتیم و هنوزت سر بیگانگی است هر حیله که در تصور عقل آید کردیم کنون نوبت دیوانگی است

Continue Reading...

گفتی غم عشقت همه کس می‌داند

گفتی غم عشقت همه کس می‌داند این راز گشاده‌ای بدان می‌ماند ما راز ترا فاش نکردیم ولی اشک است که چون آب فرو می‌خواند

Continue Reading...

گفتی که سرشکت ز چه معنی خون شد

گفتی که سرشکت ز چه معنی خون شد خون نیست ولی با تو بگویم چون شد در دیده من خیال رخسار تو بود اشکم چو…

Continue Reading...

گویند فلان سلطنتی می‌راند

گویند فلان سلطنتی می‌راند بهمان بد و نیک ملک نیکو داند بیهوده به ریش خویشتن می‌خندند کاین کار کسی دگر همی‌گرداند

Continue Reading...

گه رهزن و گاه رهنمون می‌آیی

گه رهزن و گاه رهنمون می‌آیی گاهی ز درون گه ز برون می‌آیی هر لحظه به کسوه‌ای برون می-آیی آگه نشود کسی که چون می‌آیی

Continue Reading...

گویند که هست بی نشان آب حیات

گویند که هست بی نشان آب حیات و اندر ظلمات است نهان آب حیات چون کرد عرق ز شرم رویش دیدم از چشمه خورشید روان…

Continue Reading...

لب بر لب من نهاد این لطف بس است

لب بر لب من نهاد این لطف بس است می‌گفت که با کشته خویشم هوس است جان زندگی‌ای یافت ز بوی نفسش معلومم شد که…

Continue Reading...