جان را به جای زلفت جای دگر نباشد

جان را به جای زلفت جای دگر نباشد زین منزل خوش او را عزم سفر نباشد جانا دلم ربودی گویی خبر ندارم در زلف خود…

Continue Reading...

جان‌ها در آتشند که جانان همی‌رود

جان‌ها در آتشند که جانان همی‌رود سیلاب خون ز دیدهٔ گریان همی‌رود یعقوب را زیوسف خود دور می‌کنند خاتم برون ز دست سلیمان همی‌رود آدم…

Continue Reading...

چشم بد دور که زیباتر از این نتوان بود

چشم بد دور که زیباتر از این نتوان بود بنده روی تو خواهم ز میان جان بود دل من در هوس آن لب چون آب…

Continue Reading...

چشم خود را دوست می‌دارم که رویش دیده‌ام

چشم خود را دوست می‌دارم که رویش دیده‌ام عاشقم بر گوش خود کآواز او بشنیده‌ام ای حریفان من در این مذهب نه امروز آمدم عشق…

Continue Reading...

چشم مستانه تو آفت هشیاران است

چشم مستانه تو آفت هشیاران است فتنه و عربده او همه با یاران است سر بوسیدن پای تو نه تنها ماراست این خیالی‌ست که اندر…

Continue Reading...

چشم مستش دوش می‌دیدم به خواب

چشم مستش دوش می‌دیدم به خواب کرده بود از ناز آغاز عتاب گفت کای مشتاق خوابت می‌برد هل یکون النوم بعدی مستطاب شرم بادت آن…

Continue Reading...

چه می خورده است چشم نیم‌خوابش

چه می خورده است چشم نیم‌خوابش که او مست است وهشیاران خرابش زهی بیداری بختم در آن شب که آید خواب تا بینم به خوابش…

Continue Reading...

چو بالای تو گر سروی میان بوستانستی

چو بالای تو گر سروی میان بوستانستی از آن سرو سهی بستان بهشت جاودانستی ز وصف یک سر مویت شدی عاجز بیان من به جای…

Continue Reading...

چو ترک من بگشاید بر ابروان کاکول

چو ترک من بگشاید بر ابروان کاکول هزار دل برباید به یک دم آن کاکول عجب مدار تو زان ماه‌روی مهرجبین که آفتاب رخش راست…

Continue Reading...

چو چشم مست بدان زلف تابدار آید

چو چشم مست بدان زلف تابدار آید اسیر بند کمندت به اختیار آید دلی که در شکن زلف بی‌قرار افتاد عجب بود که دگر با…

Continue Reading...