آن بی خردی که شوم چون زاغ افتد

آن بی خردی که شوم چون زاغ افتد از گلشن فیض، قسمتش داغ افتد بر شاخ چو سنگ می زند رهگذری گیرم که فتاد میوه،…

Continue Reading...

آن را که رسوم عشقبازی اصل است

آن را که رسوم عشقبازی اصل است آسوده ز دوری و خلاص از فصل است در نامه ی عاشقان نباشد فصلی افسانهٔ عشق، وصل اندر…

Continue Reading...

آن را که نصیب از خرد ادراک است

آن را که نصیب از خرد ادراک است در معرکهٔ جهاد خود چالاک است هر چندکه زنده پاک و مرده ست پلید این نفس پلید…

Continue Reading...

آن راحت جان و دل شیدایی من

آن راحت جان و دل شیدایی من گویا ز خدا خواست جگر خایی من شب های غمت نگفت چون می گذرد یک روز نکرد یاد…

Continue Reading...

آن غنچه که نشکفد به گلشن لب ماست

آن غنچه که نشکفد به گلشن لب ماست کامی که روا نمی شود مطلب ماست در عشق دو چیز است که پایانش نیست اول سر…

Continue Reading...

آنان که به سودای تو داغ افروزند

آنان که به سودای تو داغ افروزند از شعلهٔ شوق تو، دماغ افروزند چشم ار کنم از روی تو روشن چه شود؟ رسم است، چراغ…

Continue Reading...

آنجا که رسوم ما و من برخیزد

آنجا که رسوم ما و من برخیزد ناسازی شیخ و برهمن برخیزد پرچین نشود جبههٔ یکتایی او موجی اگر از بحر کهن برخیزد رباعیات حزین…

Continue Reading...

اندوه جهان و شادمانی همه هیچ

اندوه جهان و شادمانی همه هیچ سرمایهٔ روزگارِ فانی همه هیچ یاد این سخن از تجربه کاران دارم غیر از غم یار جاودانی همه هیچ…

Continue Reading...

اندوه چو بیش شد گرفتم کم دل

اندوه چو بیش شد گرفتم کم دل دل ماتم من گرفت و من ماتم دل امروز کجاست ور بود همدم دل؟ گفتن نتوان به غمگساران…

Continue Reading...

آنم که به ملک نیستی سلطانم

آنم که به ملک نیستی سلطانم با سامانم اگر چه بی سامانم دیری ست چو آسیا درین کهنه سرا سرگردانم که از چه سرگردانم رباعیات…

Continue Reading...