صبح از اثر چغانه برخیز

صبح از اثر چغانه برخیز سرمست می شبانه برخیز عمری ست نشسته ام به راهت با جلوه عاشقانه برخیز جان راست هوای وصل جانان ای…

Continue Reading...

صباحت کو که گل را بر سرم شور جنون سازد؟

صباحت کو که گل را بر سرم شور جنون سازد؟ ملاحت کو که بر داغم نمکدان را نگون سازد؟ نباشد اینقدر،گر تیغ مژگانش گران تمکین…

Continue Reading...

صباح وصل به بختم اثر چه خواهدکرد؟

صباح وصل به بختم اثر چه خواهدکرد؟ به تیره روزی شامم سحر چه خواهد کرد؟ مرا که جام تغافل دهی به بزم وصال فراق، کامم…

Continue Reading...

صبح آینهٔ طلعت نیکوی تو دیدیم

صبح آینهٔ طلعت نیکوی تو دیدیم شب گردهٔ گیسوی سمن بوی تو دیدیم نه سرو شناسیم درین باغ، نه شمشاد ما جلوه پرستان قد دلجوی…

Continue Reading...

صد جان به حسرت سوختی، آهی ز جایی برنخاست

صد جان به حسرت سوختی، آهی ز جایی برنخاست از دل شکستن های ما، هرگز صدایی برنخاست نخلت کز اشک و آه من، نشو و…

Continue Reading...

صبوحی از چمن مستانه پیراهن قبا کرده

صبوحی از چمن مستانه پیراهن قبا کرده چو بوی گل گذشتی تکیه بر دوش صبا کرده به مغز نوبهار از عطر گیسو عطسه افکنده دماغ…

Continue Reading...

صبح را لمعهٔ نور از ید بیضای دل است

صبح را لمعهٔ نور از ید بیضای دل است آتش طور، فروغ رخ موسای دل است چهره، حوران بهشتی عبث آراسته اند چشم صاحب نظران…

Continue Reading...

صور قیامت دمید، نالهء مرغان صبح

صور قیامت دمید، نالهء مرغان صبح پردهٔ دل ها درید، چاک گریبان صبح عاشق بیدار یافت دولت دیدار را دیدهٔ بیدار برد، فیض گلستان صبح…

Continue Reading...

طاق میخانهٔ مستان خم ابروی تو بود

طاق میخانهٔ مستان خم ابروی تو بود صاف پیمانهٔ عرفان، رخ نیکوی تو بود خسرویها به هوایت دل مسکینم کرد گنج بادآور من خاک سر…

Continue Reading...

ضمیر جمع روشن، بی صفا هرگز نمی باشد

ضمیر جمع روشن، بی صفا هرگز نمی باشد کدورت در دل بی مدّعا هرگز نمی باشد قیامت آمد و رفت و نیامد وعدهٔ زودش وفا…

Continue Reading...