ز خورشید قیامت گر کنم بالین سر خود را
ز خورشید قیامت گر کنم بالین سر خود را نسازد مستی من خشک، دامان تر خود را اگر آیینهٔ تیغم، برون از زنگ می آمد…
ز داغ عشق چون خورشید، دارم چتر شاهی را
ز داغ عشق چون خورشید، دارم چتر شاهی را سر ژولیدهام برد از میان، صاحب کلاهی را به دنیا از فلک سایی، سرم هرگز فرو…
ز خون دیده باشد مایه دار، اشک غم آشامان
ز خون دیده باشد مایه دار، اشک غم آشامان به آب خویش گردد آسیای گوهر غلتان به حال زار بیمار غم، ای تیغ ستم رحمی…
ز خوی سرکش او هر قدم پا مال می گردم
ز خوی سرکش او هر قدم پا مال می گردم غزالی را که من چون سایه در دنبال می گردم چو طفل بی جگر کو…
ز دام طره، شکنهای دلربا بنمای
ز دام طره، شکنهای دلربا بنمای نوازشی به من محنت آزما بنمای حدیث نرگس مست تو می کنم، عمریست ز یک نگه، گل صد گونه…
ز دل غافلی یار جانی نباشی!
ز دل غافلی یار جانی نباشی! نداری وفا، زندگانی نباشی! به من هوش نگذاشت، دشنام تلخت به لب، بادهٔ ارغوانی نباشی! به دیدارت، از عیش…
ز رخ چون آتش موسی نمودی، سینه سینا کن
ز رخ چون آتش موسی نمودی، سینه سینا کن لبت را چون دم عیسی ست، این دل مرده احیا کن چو نگذاری به عقلم، رهنمون…
ز درویشی بقا دارد دل روشن ضمیر من
ز درویشی بقا دارد دل روشن ضمیر من زند پهلو به آب زندگی، موج حصیر من کهن تاریخی عشقم که با داوود مدّتها زبور ناله…
ز سامان سفر با خود دل رنجیده ای دارم
ز سامان سفر با خود دل رنجیده ای دارم به کف چیزی که دارم، دامن برچیده ای دارم نظر پوشیدن از آفاق باشد عین بینایی…
ز عاشق شکوه ای جز مهر ورزیدن نمی دانی
ز عاشق شکوه ای جز مهر ورزیدن نمی دانی عبث رنجیده ای، اسباب رنجیدن نمی دانی از آن، لب زیر دندان ندامت داری، ای عاقل…





