دل آگه سر راهش ز پاس راز گرداندم
دل آگه سر راهش ز پاس راز گرداندم شکایت تا سر مژگان رسید و بازگرداندم به دل نگذاشت پا را از غرور حسن و من…
دل به آب خضر و عمر جاودان نسپرده ایم
دل به آب خضر و عمر جاودان نسپرده ایم جز به خاک آستانت نقد جان نسپرده ایم حاش لله گل کند بوی شکایت از لبم…
دل بی جهت شکایتی از روزگار کرد
دل بی جهت شکایتی از روزگار کرد هر کار کرد، یار فراموشکار کرد از وعدهٔ وصال، غم از دل نمی رود نتوان به بوی باده…
دل بیگانه مشرب با نگاه آشنا دارد
دل بیگانه مشرب با نگاه آشنا دارد همان گرمی که با هم در میان، برق و گیا دارد ندارم فرصت آن کز سبو می در…
دل تنگ از ستمت رشک گلستان کردم
دل تنگ از ستمت رشک گلستان کردم لب زخمی ز دم تیغ تو خندان کردم سر شوریده دلان در خم چوگان من است بس که…
دل خوردن عشاق تو کار دگران نیست
دل خوردن عشاق تو کار دگران نیست این لقمه، به اندازه هر کام و دهان نیست دل بیهده بستیم به نیرنگ بهاران آن رنگ کدام…
دل داغ تو را به جان گرفته
دل داغ تو را به جان گرفته جان درد تو جاودان گرفته حال دل ناتوان چه پرسی؟ حیرت زده را زبان گرفته بر من شده…
دل در پریدن است چو شبنم ز روی تو
دل در پریدن است چو شبنم ز روی تو خون مشک می شود به رگ گل ز بوی تو باید به سینه نیشتر ناله بشکنم…
دل در شکن زلفت، صبح طربی دارد
دل در شکن زلفت، صبح طربی دارد مهتاب بناگوشت فرخنده شبی دارد در عربده می باشد چون ترک تقاضایی مژگان تو پنداری از ما طلبی…
دل در حریم وصل تو، پا را نگه نداشت
دل در حریم وصل تو، پا را نگه نداشت داغم ازین سپند که جا را نگه نداشت روشن نشد چراغ دل و دیده اش چو…





