بیان روشنی چون شمع دارم خصم جان خود
بیان روشنی چون شمع دارم خصم جان خود من آتش نفس در زیر تیغم از زبان خود شراب غم ندارد جلوه ای در تنگنای دل…
بیخودان بانگ اناالحق که درین دار زدند
بیخودان بانگ اناالحق که درین دار زدند آتشی بود که در خرمن پندار زدند عاشقان را نرسد غیرگل داغ، چو شمع آتشین لاله درین بزم…
پای بستند و ره سعی نشانم دادند
پای بستند و ره سعی نشانم دادند دست و بازو بشکستند و کمانم دادند جان سختم حذر از دوزخ جاوید نداشت خانه در کوچهٔ آسوده…
پخته به حکمتی کنم، بادهٔ نارسای را
پخته به حکمتی کنم، بادهٔ نارسای را بر سر خم نهاده ام، خشت کلیسیای را گر بودت به عاشقی، لخت دلی نیازکن توشه ببند بر…
پری گر وا کنم، پروانهٔ شمع تو خواهم شد
پری گر وا کنم، پروانهٔ شمع تو خواهم شد سمندر ساز آتشخانهٔ شمع تو خواهم شد شبی پروانه سان گرد سرت گشتم، چه دانستم که…
پر و بال تذروان محبت بسته دیوانم
پر و بال تذروان محبت بسته دیوانم که سروستان بود از مصرع برجسته دیوانم کلام من چو خارا تیغ را دندانه می سازد نسازد گزلک…
پس از ما تیره روزان روزگاری می شود پیدا
پس از ما تیره روزان روزگاری می شود پیدا قفای هر خزان، آخر بهاری می شود پیدا مکش ای طور با افسرده حالان گردن دعوی…
پریشان خاطرم از همنشینان عزلتی دارم
پریشان خاطرم از همنشینان عزلتی دارم خموشی صحبت خاصی ست، با خود خلوتی دارم نمی آرد دل آزرده تاب نکهت زلفش دماغ آشفته ام، از…
پسند بت نکند برهمن سپاس مرا
پسند بت نکند برهمن سپاس مرا چه سان فرشته کند گوش، التماس مرا؟ برون ز کسوت هر کس، چو سوزن آمده ام بدل زمانه کند…
پیری به راه حرص نتابد عنان من
پیری به راه حرص نتابد عنان من تن در نمی دهد به کشاکش کمان من افسرده دل تر از دیم امّا توان نمود سیر بهاری…





