برخیز که دامان سحرگاه بگیریم
برخیز که دامان سحرگاه بگیریم کام دو جهان از دل آگاه بگیریم تا ساغر هر ذره پر از صاف تجلی ست یک جرعه به نام…
برخیز سوی عالم بالا برون رویم
برخیز سوی عالم بالا برون رویم از خود به یاد آن قد رعنا برون رویم مطرب رهی بسنج که از جا برون رویم تا دست…
بردم به لحد زان رخ افروخته، داغی
بردم به لحد زان رخ افروخته، داغی حاجت نبود تربت ما را به چراغی گر خشک لبم، بادهکش ساغر عشقم دل را به لب، از…
برده ست غمت، دست و دل ازکار، کجایی؟
برده ست غمت، دست و دل ازکار، کجایی؟ ای مونس دلهای گرفتار کجایی؟ هر غنچه ز بویت به شکرخند بهار است ای چشم و چراغ…
برق آهی ز جگر در شب تاری نزدیم
برق آهی ز جگر در شب تاری نزدیم روز درماندگی دل، در یاری نزدیم خرقهٔ زهد نشُستیم به آب تَهِ خم آتش باده به ناموس…
برق بگریخت نفس سوخته، از کشور ما
برق بگریخت نفس سوخته، از کشور ما شعله گردی ست که برخاست ز خاکستر ما کیست کز شعلهٔ خورشید، برآرد شبنم؟ دل به افسانه، جدا…
برکف، دل سی پارهٔ عشّاق نگهدار
برکف، دل سی پارهٔ عشّاق نگهدار حرز تن و جان، این کهن اوراق نگهدار زان تیغ که آلوده به خون دگران است ما را بکش…
برقع طرف نگردد، با آتشین عذارش
برقع طرف نگردد، با آتشین عذارش چون شمع می توان دید، در پرده آشکارش با صد جهان شکایت، زخم دلم دهان بست یارب چه نکته…
برهمن مذهبان زنار بندانند از مویت
برهمن مذهبان زنار بندانند از مویت مغان آتش پرستی می کنند از دیدن رویت ز دیر و کعبه فارغ ساخت ما را طاعت عشقت سجود…
بزم وصل است و غم هجر همان است که بود
بزم وصل است و غم هجر همان است که بود دل پر از حسرت دیدار، چنان است که بود نکهت وصل چه حاصل که چمن…





