از چشم خویش باشد، باغ و بهار درویش
از چشم خویش باشد، باغ و بهار درویش صد رنگ گل برآرد، اشک از کنار درویش گر سیل فتنه گیرد، روی زمین سراسر از جای…
از خار جفای بت پیمان شکن ما
از خار جفای بت پیمان شکن ما یک سینهٔ چاک است چو گل، پیرهن ما در هجر تو، هر پارهٔ دل محشر داغی ست یک…
از دلم برخاست دودی، آسمان آمد پدید
از دلم برخاست دودی، آسمان آمد پدید گردی از خاطر فشاندم، خاکدان آمد پدید حرف عشق آمد به لب، شور قیامت ساز شد داغ دل…
از داغ او سرم به گریبان آتش است
از داغ او سرم به گریبان آتش است رگ در تنم چو شمع، رگ جان آتش است پرورده در حمایت خود، شمع طور را داغ…
از خاک آستانت تا دیده دور دارم
از خاک آستانت تا دیده دور دارم جان بی قرار دارم، دل بی حضور دارم افسانهٔ لب توست، رازی که می سرایم پیغامی از زبانت،…
از دیده ی دل پرده ی پندارگرفتیم
از دیده ی دل پرده ی پندارگرفتیم تا رخصت نظّارهٔ دیدار گرفتیم بستیم چو از رد و قبول دگران چشم تشریف قبول نظر یار گرفتیم…
از رفتن دل نیست خبر اهل وفا را
از رفتن دل نیست خبر اهل وفا را آن کس که تو را دید نداند سر و پا را اول غم عشق این همه دشوار…
از زلف تو داریم پریشانی خود را
از زلف تو داریم پریشانی خود را وز آینه ی روی تو حیرانی خود را دیگر چومن امروز به شیرین سخنی نیست از لعل تو…
از سبزه سبز، پشت لب جویبار شد
از سبزه سبز، پشت لب جویبار شد باغ از بهار، شاهد گلگون عذار شد دامن کشان ز هر طرفی ابر تر رسید چون خانه ی…
از ساده رخان در تب و تاب است دل ما
از ساده رخان در تب و تاب است دل ما زبن آتش بی دود کباب است دل ما جا در صدف حوصلهٔ کون و مکان…





