وقت آن شد که جنون رخت به صحرا ببرد
وقت آن شد که جنون رخت به صحرا ببرد دست خود سبزه سوی گردن مینا ببرد بلبلان جمله هم آواز شوند از مستی سرو دستی…
یاد ایامی که بلبل چون من محزون نبود
یاد ایامی که بلبل چون من محزون نبود همچو قمری، گفتگوی من به یک مضمون نبود از شراب کهنه شد آخر علاج درد ما حکمت…
یاد ایامی که حسن اندیشهٔ ناموس داشت
یاد ایامی که حسن اندیشهٔ ناموس داشت شمع را شرم از پر پروانه در فانوس داشت باده تنها کی توان خوردن، که بیهمصحبتان خضر بر…
وجودم را غم عشق تو ای بیباک میسوزد
وجودم را غم عشق تو ای بیباک میسوزد کجا این را توان گفتن کز آتش خاک میسوزد میی در ساغر دل دارم از شوق سیهمستی…
یاد روی او کتانم را لباس ماه کرد
یاد روی او کتانم را لباس ماه کرد عشق او آیینه ام را روشناس آه کرد تا به ساعد سوده گشت از بس به دل…
یاد ایامی که دامی همچو بلبل داشتیم
یاد ایامی که دامی همچو بلبل داشتیم گاه با گل دستبازی، گه به سنبل داشتیم با جهان سودای ما نازکدلان صورت نبست او چو آتش…
یارب این چاک گریبان ز چه باشد گل را
یارب این چاک گریبان ز چه باشد گل را چیست آیا سبب آشفتگی سنبل را خویش را بس که دلیرانه زدم بر دریا لرزه چون…
یک تن به جهان خاطر وارسته ندارد
یک تن به جهان خاطر وارسته ندارد عیسی نتوان گفت دل خسته ندارد صد کوزه اگر چرخ فسون ساز بسازد چون کوزه ی دولاب، یکی…
یک شب از بخت زبون شمعی نشد همدوش ما
یک شب از بخت زبون شمعی نشد همدوش ما برنخیزد صبح جز خمیازه از آغوش ما در محبت تا حدیث پندگویان نشنود مغز سر چون…
یک نفس چون لاله جام از کف ز هشیاری منه
یک نفس چون لاله جام از کف ز هشیاری منه چون گل از سر افسر آشفته دستاری منه همچو شاخ گل ز کف مگذار جام…





