زاهد بیا و پرده برافکن ز راز خبث
زاهد بیا و پرده برافکن ز راز خبث ما دمکش توایم به آهنگ ساز خبث عمرت دراز باد که در دورت اژدها حسرت برد همیشه…
زاهد همه عمرم به می ناب گذشته ست
زاهد همه عمرم به می ناب گذشته ست چون سبزه ی جو از سر من آب گذشته ست تا دامن دل رفته مرا چاک گریبان…
زبان که یاد دل بوالفضول میآرد
زبان که یاد دل بوالفضول میآرد سند به دعوی ملک نزول میآرد نصیب نیست مرا از شکفتگی که جهان چو غنچهام ز گلستان ملول میآرد…
زخم دل کم نیست، سامان گر نباشد گو مباش
زخم دل کم نیست، سامان گر نباشد گو مباش غنچهٔ گل هست، پیکان گر نباشد گو مباش کشتی ما چشم دارد بر خطر همچون حباب…
زخم ناسورم من و از لطف مرهم شرمسار
زخم ناسورم من و از لطف مرهم شرمسار چون گل پژمرده ام از روی شبنم شرمسار بهره ای جز اشک و آه از من نصیب…
زده گل دست بر دامان حافظ
زده گل دست بر دامان حافظ خورد بلبل قسم بر جان حافظ کند از شعلهٔ آواز خود گرم دف خورشید را دستان حافظ ز مستی…
زلف تو رنگ و بوی ز عنبر گرفته است
زلف تو رنگ و بوی ز عنبر گرفته است لعل لب تو شیر ز شکر گرفته است با ما چنان که بود دلت، نیست این…
زهی بر چهره خطت سایهٔ جان
زهی بر چهره خطت سایهٔ جان لبت را خنده موج آب حیوان ز شوق تیغت آهوی حرم را بیاض دیده، صبح عید قربان پریشانی ز…
زلفت ز من حزین گریزد
زلفت ز من حزین گریزد این خوشه ز خوشه چین گریزد در دست تو گل ز شرم رویت وقت است در آستین گریزد تیر تو…
زهی حدیث غمت چون می طرب شیرین
زهی حدیث غمت چون می طرب شیرین زبان ز حرف تو در کام چون رطب شیرین مرا ز عشق تو وارستگی نصیب مباد که نیست…





