در کوی میفروشان، گردم ز بینوایی
در کوی میفروشان، گردم ز بینوایی در دست جام خالی، چون کاسهٔ گدایی در صبح از سفیدی چون شیر می نماید مستان ز دختر رز،…
در گلستان جهان هر مرغ نالان خود است
در گلستان جهان هر مرغ نالان خود است هر گلی درمانده ی حال پریشان خود است آسمان را خوش نمی آید، غم ما را مخور…
در گلستانی که هر زاغی خوش آوازی کند
در گلستانی که هر زاغی خوش آوازی کند بلبل آن بهتر که ترک نغمه پردازی کند روز روشن وقت صورت بازی آیینه است هست عیبی…
در محبت بس که خواری دیدم از پهلوی دل
در محبت بس که خواری دیدم از پهلوی دل از کسی هرگز نمیخواهم ببینم روی دل هرکجا گردی بود، افشاندهٔ دامان ماست میرسد از هر…
در وادی محبت، چون خضر راهبر باش
در وادی محبت، چون خضر راهبر باش با رهروان دریا، چون موج همسفر باش انگشت دایه در کام زهر غمم کشیده ست در دست من…
در مقام بی خطر، آزادگان را خواب نیست
در مقام بی خطر، آزادگان را خواب نیست جوهر آیینه را دلگیری از گرداب نیست واصلان عشق را نبود به غیری احتیاج طاعت اهل حرم…
در وادی وفا ره و رفتار نازک است
در وادی وفا ره و رفتار نازک است چون رنگ گل، طبیعت هر خار نازک است شرم تو کرده با همه کس آشنا ترا چون…
درد ما خسته دلان تن به مداوا ندهد
درد ما خسته دلان تن به مداوا ندهد صندل آن به که دگر دردسر ما ندهد دلم از نقش تو در سینه تسلی نشود کام…
در ورطهٔ کشاکشِ دوران فتادهایم
در ورطهٔ کشاکشِ دوران فتادهایم این بحر را چو موج، کمان کبادهایم در جوش این میحط کسی را چه اختیار چون موج، ما عنان خود…
درون کاسه ی سر دارم از جنون آتش
درون کاسه ی سر دارم از جنون آتش دویده در همه اعضا مرا چو خون آتش نه عشق بود که شد ز آسمان حواله به…





