خوش وقت آنکه خصمی گردون ندیده است
خوش وقت آنکه خصمی گردون ندیده است هر شب ز خیل فتنه شبیخون ندیده است با من مگو که داغ جدایی ندیده ای صدبار بیش…
خون بی تابان به محشر نیست بی گفت و شنید
خون بی تابان به محشر نیست بی گفت و شنید کشتن سیماب، دارد دعوی خون شهید گر نباشد تیر او در سینه، نگشاید دلم نسبت…
خون دلم چو لاله، آرایش ایاغ است
خون دلم چو لاله، آرایش ایاغ است بوی گل جنونم، مشاطه ی دماغ است خسرو خبر ندارد از درد عشق شیرین معلوم می توان کرد…
خون گل ریزد درین باغ پرافسون آفتاب
خون گل ریزد درین باغ پرافسون آفتاب میزند چون ماه بر شبنم شبیخون آفتاب عمرها رفت و همان بیگانهای با ما، مگر در قیامت گرم…
خونم از دوری می در تن لاغر خشک است
خونم از دوری می در تن لاغر خشک است چون گل آینه ام ریشه ی جوهر خشک است حیرت از این همه سامان سرشک است…
خویش را از بس به تیغ موج این دریا زدم
خویش را از بس به تیغ موج این دریا زدم جای ناخن بر تن من نیست، بر هر جا زدم عرصه ی معمور بر خیل…
دارد از داغ دل من خاطر مرهم غبار
دارد از داغ دل من خاطر مرهم غبار می نشیند در دل تنگم به روی هم غبار نیست بر خاطر مرا گرد ملال از هیچ…
خویش را بر محرمان آن بت چین بستهایم
خویش را بر محرمان آن بت چین بستهایم بلبلیم و بال بر دامان گلچین بستهایم محفل روشندلان را با چراغان کار نیست خانه را از…
دارد حذر ز فتنه ی او هر که عاقل است
دارد حذر ز فتنه ی او هر که عاقل است همچون شراب کهنه، جهان پیر جاهل است هر چیز شد حجاب تماشای او مرا آتش…
دارم دلی که پای ز هر گلشنی کشید
دارم دلی که پای ز هر گلشنی کشید هر کس گلابی از گل و او دامنی کشید از داغ های سینه، فغان شکستگان هردم چو…





