منزلگه جانست که جانان من آنجاست
منزلگه جانست که جانان من آنجاست یا روضهٔ خلدست که رضوان من آنجاست هردم بدلم میرسد از مصر پیامی گوئیکه مگر یوسف کنعان من آنجاست…
منم ز مهر رخت روی کرده در دیوار
منم ز مهر رخت روی کرده در دیوار چو سایه بر رهت افتاده زیر دیوار ندیم و همدمم از صبح تا بشب ناله قرین و…
مه بی مهر من ز شعر سیاه
مه بی مهر من ز شعر سیاه روی بنمود بامداد پگاه کرده از شام بر سحر سایه زده از مشک بر قمر خرگاه دل من…
مه چنین دلستان نمیافتد
مه چنین دلستان نمیافتد سرو از اینسان روان نمیافتد زان دهان نکتهئی نمیشنوم که یقین درگمان نمیافتد هیچ از او در میان نمیآید که کمر…
مهر سلمی ورزی و دعوی سلمانی کنی
مهر سلمی ورزی و دعوی سلمانی کنی کین مردم دینشناسی و مسلمانی کنی با پریرویان بخلوت روی در روی آوری خویش را دیوانه سازی و…
مه را اگر از مشک ز ره پوش توان کرد
مه را اگر از مشک ز ره پوش توان کرد تشبیه بدان زلف و بنا گوش توان کرد چون شکر شیرین بشکر خنده در آری…
مهی چون او به ماهی برنیاید
مهی چون او به ماهی برنیاید شهی ز انسان بگاهی برنیاید چو زلف هندوی زنگی نژادش هندوستان سیاهی برنیاید به اورنگ لطافت تا به محشر…
مهرهٔ مهر چو از حقه مینا بنمود
مهرهٔ مهر چو از حقه مینا بنمود ماه من طلعت صبح از شب یلدا بنمود گوشوار زرش از طرف بنا گوش چو سیم گوئی از…
مهست یا رخ آن آفتاب مهر افزای
مهست یا رخ آن آفتاب مهر افزای شبست یا خم آن طره قمر فرسای مرا مگوی که دل در کمند او مفکن بدان نگار پریچهره…
میا در قلب عشق ایدل که بازی نیست جانبازی
میا در قلب عشق ایدل که بازی نیست جانبازی مکن بر جان خویش آخر ز راه کین کمین سازی همان بهتر که باز آئی از…





