ما ز رخ کار خویش پرده بر انداختیم

ما ز رخ کار خویش پرده بر انداختیم با رخ دلدار خویش نرد نظر باختیم مشعلهٔ بیخودی از جگر افروختیم و آتش دیوانگی در خرد…

Continue Reading...

ما سر بنهادیم و به سامان نرسیدیم

ما سر بنهادیم و به سامان نرسیدیم در درد بمردیم و بدرمان نرسیدیم گفتند که جان در قدمش ریز و ببر جان جان نیز بدادیم…

Continue Reading...

ما قدح کشتی و دل را همچو دریا کرده‌ایم

ما قدح کشتی و دل را همچو دریا کرده‌ایم چون صدف دامن پر از للی لالا کرده‌ایم خرقهٔ صوفی بخون چشم ساغر شسته ایم دین…

Continue Reading...

ما مست می لعل روان پرور یاریم

ما مست می لعل روان پرور یاریم سودا زدهٔ زلف پریشان نگاریم برلعل لبش دست نداریم ولیکن تا سر بود از دامن او دست نداریم…

Continue Reading...

ماجرائی که دل سوخته می‌پوشاند

ماجرائی که دل سوخته می‌پوشاند دیده یک یک همه چون آب فرو می‌خواند چون تو در چشم من آئی چکند مردم چشم که بدامن گهر…

Continue Reading...

ما نوای خویش را در بینوائی یافتیم

ما نوای خویش را در بینوائی یافتیم فخر بر شاهان عالم در گدائی یافتیم ز آشنا بیگانه گشتیم از جهان و جان غریب در جوار…

Continue Reading...

ما هم از شب سایبان برآفتاب انداختست

ما هم از شب سایبان برآفتاب انداختست سروم از ریحان تر برگل نقاب انداختست برکنار لاله‌زار عارضش باد صبا سنبل سیراب را در پیچ وتاب…

Continue Reading...

ماه فرو رفت و آفتاب برآمد

ماه فرو رفت و آفتاب برآمد شاهد سرمست من ز خواب برآمد نرگس مستانه چون ز خواب برانگیخت ولوله از جان شیخ و شاب برآمد…

Continue Reading...

ماه من دوش سر از جیب ملاحت برکرد

ماه من دوش سر از جیب ملاحت برکرد روز روشن ز حیا چادر شب برسر کرد اندکی گل برخ خوب نگارم مانست صبحدم باد صبا…

Continue Reading...

ماه من مشک سیه در دامن گل می‌کند

ماه من مشک سیه در دامن گل می‌کند سایبان آفتاب از شاخ سنبل می‌کند گر چه از روی خرد دور تسلسل باطلست خط سبزش حکم…

Continue Reading...