خدایا خسته و زارم ازین دل
خدایا خسته و زارم ازین دل شو و روزان در آزارم ازین دل مو از دل نالم و دل نالد از مو زمو بستان که…
خدایا داد از این دل داد از این دل
خدایا داد از این دل داد از این دل نگشتم یک زمان من شاد از این دل چو فردا داد خواهان داد خواهند بر آرم…
خدایا دل ز مو بستان بزاری
خدایا دل ز مو بستان بزاری نمیآید ز مو بیمار داری نمیدونم لب لعلش به خونم چرا تشنه است با این آبداری
خدایی که مکانش لامکان بی
خدایی که مکانش لامکان بی صفابخش جمال گلرخان بی پدید آرندهٔ روز و شب و خلق که بر هر بنده او روزی رسان بی
خدایا واکیان شم واکیان شم
خدایا واکیان شم واکیان شم بدین بیخانمانی واکیان شم همه از در برانند سوته آیم ته که از در برانی واکیان شم
خور از خورشید رویت شرم دارد
خور از خورشید رویت شرم دارد مه نو زابرویت آزرم دارد بشهر و کوه و صحرا هر که بینی زبان دل بذکرت گرم دارد
خرم کوه و خرم صحرا خرم دشت
خرم کوه و خرم صحرا خرم دشت خرم آنانکه این آلالیان کشت بسی هند و بسی شند و بسی یند همان کوه و همان صحرا…
خور آئین چهرهات افروتهتر بی
خور آئین چهرهات افروتهتر بی بجانم تیر عشقت دوتهتر بی چرا خال رخت دونی سیاهه هر آن نزدیک خور بی سوتهتر بی
خوش آن ساعت که یار از در آیو
خوش آن ساعت که یار از در آیو شو هجران و روز غم سر آیو زدل بیرون کنم جانرا بصد شوق همی واجم که جایش…
خوشا آنان نه سر دارند نه سامان
خوشا آنان نه سر دارند نه سامان نشینن هر دو پا پیچن به دامان شو و روزان صبوری پیش گیرن بیاد روی دلداران مدامان





