مرثیههای خاک, هملت
بودن یا نبودن… بحث در این نیست وسوسه این است. □ شرابِ زهرآلوده به جام و شمشیرِ بهزهر آبدیده در کفِ دشمن. ــ همه چیزی…
مرثیههای خاک, و حسرتی
(به پاسخِ استقبالیهیی) ۱ نه این برف را دیگر سرِ بازایستادن نیست، برفی که بر ابروی و به موی ما مینشیند تا در آستانهی آیینه…
مردِ مجسمه
در چشمِ بینگاهش افسرده رازهاست اِستاده است روز و شب و، از خموشِ خویش با گنجهایِ رازِ درونش نیازهاست. □ میکاود از دو چشم در…
مرغ باران
در تلاشِ شب که ابرِ تیره میبارد رویِ دریایِ هراسانگیز وز فرازِ بُرجِ باراندازِ خلوت مرغِ باران میکشد فریادِ خشمآمیز و سرودِ سرد و پُرتوفانِ…
مرغ دریا
خوابيد آفتاب و جهان خوابيد از برجِ فار، مرغکِ دريا، باز چون مادری به مرگِ پسر، ناليد. گريد به زيرِ چادرِ شب، خسته دريا به…
مردِ مصلوب
مردِ مصلوب دیگر بار به خود آمد. درد موجاموج از جریحهی دست و پایش به درونش میدوید در حفرهی یخزدهی قلبش در تصادمی عظیم منفجر…
مرگ نازلی
«ــ نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت. در خانه، زیرِ پنجره گُل داد یاسِ پیر. دست از گمان بدار! با مرگِ نحس پنجه میفکن!…
معاد
من باد و مادرِ هوا خواهم شد و گردشِ زمین را بهسانِ جنبشِ مولی در گندابِ تنم احساس خواهم کرد. من خاک و مولِ زمین…
من همدست ِ تودهام
من همدستِ تودهام تا آن دَم که توطئه میکند گسستنِ زنجیر را تا آن دَم که زیرِ لب میخندد دلش غنج میزند و به ریشِ…
من و تو
من و تو یکی دهانیم که با همه آوازش به زیباتر سرودی خواناست. من و تو یکی دیدگانیم که دنیا را هر دَم در منظرِ…





