غبار

از غریوِ دیوِ توفانم هراس وز خروشِ تُندرم اندوه نیست، مرگِ مسکین را نمی‌گیرم به هیچ. استوارم چون درختی پابه‌جای پیچکِ بی‌خانمانی را بگوی بی‌ثمر…

Continue Reading...

غروبِ سيارود

می‌چکد سمفونیِ شب آرام روی دلتنگیِ خاموشِ غروب. مغرب از آتشِ افسرده‌ی روز بی‌صدا می‌سوزد. می‌برد نغمه‌ی دلتنگی را بادِ جنوب تا کند زمزمه بر…

Continue Reading...

غریبانه

دیری‌ست تا سوزِ غریبِ مهاجم پا سست کرده است، و اکنون یالِ بلند یابویی تنها که در خلنگزارِ تیره به فریادِ مرغی تنها گوش می‌جُنباند…

Continue Reading...

غزلِ آخرین انزوا

۱ من فروتن بوده‌ام و به فروتنی، از عمقِ خواب‌های پریشانِ خاکساریِ خویش تمامیِ عظمتِ عاشقانه‌ی انسانی را سروده‌ام تا نسیمی برآید. نسیمی برآید و…

Continue Reading...

غزلِ بزرگ

همه بت‌هایم را می‌شکنم تا فرش کنم بر راهی که تو بگذری برای شنیدنِ ساز و سرودِ من. همه بت‌هایم را می‌شکنم ـ ای میهمانِ…

Continue Reading...

غم

غم اینجا نه که آنجاست دل امّا در سرمای این سیاه‌خانه می‌تپد. در این غُربتِ ناشاد یأسی‌ست اشتیاق که در فراسوهای طاقت می‌گذرد. بادامِ بی‌مغزی…

Continue Reading...

فراقی

چه بی‌تابانه می‌خواهمت ای دوری‌ات آزمونِ تلخِ زنده‌به‌گوری! چه بی‌تابانه تو را طلب می‌کنم! بر پُشتِ سمندی گویی نوزین که قرارش نیست. و فاصله تجربه‌یی…

Continue Reading...

غمم مدد نکرد

غمم مدد نکرد: چنان از مرزهای تکاثُف برگذشت که کس به اندُهناکی‌ جانِ پُردریغم ره نبرد. نگاهم به خلأ خیره ماند گفتند به ملالِ گذشته…

Continue Reading...

فقر

از رنجی خسته‌ام که از آنِ من نیست بر خاکی نشسته‌ام که از آنِ من نیست با نامی زیسته‌ام که از آنِ من نیست از…

Continue Reading...

قصه‌ی دخترای ننه دریا

یکی بود یکی نبود. جز خدا هیچی نبود زیرِ این تاقِ کبود، نه ستاره نه سرود. عموصحرا، تُپُلی با دو تا لُپِ گُلی پا و…

Continue Reading...