شکفتن در مه, فصلِ دیگر

بی‌آنکه دیده بیند، در باغ احساس می‌توان کرد در طرحِ پیچ‌پیچِ مخالف‌سرای باد یأسِ موقرانه‌ی برگی که بی‌شتاب بر خاک می‌نشیند. □ بر شیشه‌های پنجره…

Continue Reading...

شکفتن در مه, که زندانِ مرا بارو مباد

که زندانِ مرا بارو مباد جز پوستی که بر استخوانم. بارویی آری، اما گِرد بر گِردِ جهان نه فراگردِ تنهاییِ جانم. آه آرزو! آرزو! □…

Continue Reading...

صبح

ولرم و کاهلانه آبدانه‌های چرکی‌ِ بارانِ تابستانی بر برگ‌های بی‌عشوه‌ی خطمی به ساعتِ پنجِ صبح. در مزارِ شهیدان هنوز خطیبانِ حرفه‌یی درخوابند. حفره‌ی معلقِ فریادها…

Continue Reading...

شکفتن در مه, نامه

بدان زمان که شود تیره روزگار، پدر! سراب و هستو روشن شود به پیشِ نظر. مرا ــ به جانِ تو ــ از دیرباز می‌دیدم که…

Continue Reading...

صبر تلخ

با سکوتی، لبِ من بسته پیمانِ صبور ــ زیرِ خورشیدِ نگاهی که ازو می‌سوزم و به‌نفرت بسته‌ست شعله در شعله‌ی من، زیرِ این ابرِ فریب…

Continue Reading...

طرح

بر سکوتی که با تنِ مرداب بوسه خیسانده گشته دست‌آغوش وز عمیقِ عبوس می‌گوید راز با او، به نغمه‌یی خاموش، رقصِ مهتابِ مهرگان زیباست با…

Continue Reading...

ضیافت

حماسه‌ی جنگل‌های سیاهکل راوی اما تنها یکی خنجرِ کج بر سفره‌ی سور در دیسِ بزرگِ بَدَل‌ْچینی. میزبان سرورانِ من! سرورانِ من! جداً بی‌تعارف! راوی میهمانان…

Continue Reading...

عاشقانه

آنکه می‌گوید دوستت می‌دارم خنیاگرِ غمگینی‌ست که آوازش را از دست داده است. ای کاش عشق را زبانِ سخن بود هزار کاکُلی شاد در چشمانِ…

Continue Reading...

عشق عمومی

اشک رازی‌ست لبخند رازی‌ست عشق رازی‌ست اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود. □ قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی…

Continue Reading...

عشق

عشق خاطره‌یی‌ست به انتظارِ حدوث و تجدد نشسته، چرا که آنان اکنون هر دو خفته‌اند: در این سویِ بستر مردی و زنی در آن‌سوی. □…

Continue Reading...