شعر گمشده

تا آخرین ستاره‌ی شب بگذرد مرا بی‌خوف و بی‌خیال بر این بُرجِ خوف و خشم، بیدار می‌نشینم در سردچالِ خویش شب تا سپیده خواب نمی‌جنبدم…

Continue Reading...

شعر ناتمام

سالم از سی رفت و، غلتک‌سان دَوَم از سراشیبی کنون سوی عدم. پیشِ رو می‌بینمش، مرموز و تار بازوانش باز و جانش بی‌قرار. جان ز…

Continue Reading...

شعری که زندگی‌ست

موضوعِ شعرِ شاعرِ پیشین از زندگی نبود. در آسمانِ خشکِ خیالش، او جز با شراب و یار نمی‌کرد گفت‌وگو. او در خیال بود شب و…

Continue Reading...

شعرِِ ناتمام

خُرد و خراب و خسته جوانیِ خود را پُشتِ سر نهاده‌ام با عصای پیران و وحشت از فردا و نفرت از شما . . ….

Continue Reading...

شکفتن در مه, پدران و فرزندان

هستی بر سطح می‌گذشت غریبانه موج‌وار دادش در جیب و بی‌دادش بر کف که ناموس و قانون است این. □ زندگی خاموشی و نشخوار بود…

Continue Reading...

شکاف

در اعدامِ خسرو گلسرخی زاده شدن بر نیزه‌ی تاریک همچون میلادِ گشاده‌ی زخمی. سِفْرِ یگانه‌ی فرصت را سراسر در سلسله پیمودن. بر شعله‌ی خویش سوختن…

Continue Reading...

شکفتن در مه, رستگاران

در غریوِ سنگینِ ماشین‌ها و اختلاطِ اذان و جاز آوازِ قُمری‌ِ کوچکی را شنیدم، چنان که از پسِ پرده‌یی آمیزه‌ی ابر و دود تابشِ تک‌ستاره‌یی….

Continue Reading...

شکفتن در مه, سرود برای مردِ روشن که به سایه رفت

قناعت‌وار تکیده بود باریک و بلند چون پیامی دشوار که در لغتی با چشمانی از سوآل و عسل و رُخساری برتافته از حقیقت و باد….

Continue Reading...

شکفتن در مه, عقوبت

برای ایرج گُُردی میوه بر شاخه شدم سنگپاره در کفِ کودک. طلسمِ معجزتی مگر پناه دهد از گزندِ خویشتنم چنین که دستِ تطاول به خود…

Continue Reading...

شکفتن در مه, صبوحی

برای م. آزرم به پرواز شک کرده بودم به هنگامی که شانه‌هایم از وبالِ بال خمیده بود، و در پاکبازیِ معصومانه‌ی گرگ و میش شب‌کورِ…

Continue Reading...