از ما چه مانده، جز تن بی‌جان، در این وطن

از ما چه مانده، جز تن بی‌جان، در این وطن یک سیریال جنگ، که پایان‌… در این وطن موسیقیِ شبانه‌ی من، جای ساربان – فریادهای…

Continue Reading...

این سایه با من هرکجا هم‌باور و یار است

این سایه با من هرکجا هم‌باور و یار است من خواب حتا می‌شوم… تا صبح بیدار است گاهی که در راهی غلط می‌افتم، از تشویش…

Continue Reading...

به عزیزی که چشمه‌ی نور است

به عزیزی که چشمه‌ی نور است در دست‌هایت قوت کوه و کمر پیداست در چشم‌هایت گرمیِ کلِ شرر پیداست از خنده‌هایت خوشه – خوشه مهر…

Continue Reading...

استخوانم جای چوبی گرم سازد خانه را

استخوانم جای چوبی گرم سازد خانه را در زمستانی که باشد کودکانم منتظر صبح از خانه به قصد نان برون رفتم، ولی تا بیایم همسر…

Continue Reading...

احساس

سه دختر از جلوخانِ سرایی کهنه سیبی سُرخ پیشِ پایم افکندند رخانم زرد شد امّا نگفتم هیچ فقط آشفته شد یک دَم صدای پای سنگینم…

Continue Reading...

اتفاق

مردی ز بادِ حادثه بنشست مردی چو برقِ حادثه برخاست آن، ننگ را گُزید و سپر ساخت وین، نام را، بدونِ سپر خواست. ابری رسید…

Continue Reading...

واپسين تير ترکش آنچنان که می‌گويند

من کلامِ آخرین را بر زبان جاری کردم همچون خونِ بی‌منطقِ قربانی بر مذبح یا همچون خونِ سیاوش (خونِ هر روزِ آفتابی که هنوز برنیامده…

Continue Reading...

آخر بازی

عاشقان سرشکسته گذشتند، شرمسارِ ترانه‌های بی‌هنگامِ خویش. و کوچه‌ها بی‌زمزمه ماند و صدای پا. سربازان شکسته گذشتند، خسته بر اسبانِ تشریح، و لَتّه‌های بی‌رنگِ غروری…

Continue Reading...

از این گونه مردن

می‌خواهم خوابِ اقاقیاها را بمیرم. خیال‌گونه در نسیمی کوتاه که به تردید می‌گذرد خوابِ اقاقیاها را بمیرم. □ می‌خواهم نفسِ سنگینِ اطلسی‌ها را پرواز گیرم….

Continue Reading...

از شهر سرد

صحرا آماده‌ی روشن شدن بود و شب از سماجت و اصرار دست می‌کشید. من خود گُرده‌های دشت را بر ارابه‌یی توفانی درنوردیدم: این نگاهِ سیاهِ…

Continue Reading...