ای برده فراق تو فراغ دل من
ای برده فراق تو فراغ دل من خالی ز گل و مل تو باغ دل من اندیشه و تیمار تو داغ دل من مردم زغم…
اندر خوبی ترا فزودست جمال
اندر خوبی ترا فزودست جمال در فبضۀ آن کمان ابروی تو خال از مشک ستاره ایست بر چرخ جلال کز غالیه در دو ظرف دارد…
اول قدم آنست که جان در بازی
اول قدم آنست که جان در بازی وز خانه بیک بار بکوی اندازی چون قوت تسلیم و رضا حاصل شد آنکه بنشینی و بخود پردازی
ای آنکه تویی نور دل و شمع روان
ای آنکه تویی نور دل و شمع روان تا بی خبرم از تو ، نه پیدا نه نهان بی من تو بکام خویش ای جان…
ای تو تبتی مشک و حسودت زرغنج
ای تو تبتی مشک و حسودت زرغنج با بور تو رخش پور دستان خرمنج بادا رخ حاسدت ترنجیده و زرد سر بر طبقی نهاده پیشت…
ای چون هستی برده دل من بهوس
ای چون هستی برده دل من بهوس چون بنشینم غم فراق تو نه بس گر چون هستی بدستت آرم زین پس پنهان کنمت چو نیستی…
ای شاه ، جهان زود بکام تو شود
ای شاه ، جهان زود بکام تو شود دینار و درم زود بنام تو شود آزاده بسی زود غلام تو شود دین تو سن دهر…
ای شمع ، که پیش نور دود آوردی
ای شمع ، که پیش نور دود آوردی یعنی خط اگر چه خوش نبود آوردی گر دود دل منست دیرت بگرفت ور خط بخون ماست…
ای رای تو با ضمیر گردون شد جفت
ای رای تو با ضمیر گردون شد جفت پیدا بر تو هر چه فلک راست نهفت مدح چو تویی چو من رهی داند گفت الماس…
ای دل ، ز شراب عشق گشتی سرمست
ای دل ، ز شراب عشق گشتی سرمست کز رنج خمار او بجان نتوان رست گر از دل من چنین فرو داری دست در روز…





