در خرابات آمدم دوشینه هنگام سحر

در خرابات آمدم دوشینه هنگام سحر جمله را دیدم ز مستی گشته از خود بیخبر مطربان اندر سرود و ساز داده چنگ و عود ساقی…

Continue Reading...

در حسن چون رخت بجهان آفتاب نیست

در حسن چون رخت بجهان آفتاب نیست از انفعال روی تو در ماه تاب نیست بر عارض تو پرده اگر هست حسن تست جز جلوه…

Continue Reading...

در سر همه سودای سر زلف تو دارم

در سر همه سودای سر زلف تو دارم دردل بجز از مهر رخت هیچ ندارم از باده لعل لب تو مست مدامم وز نرگس مخمور…

Continue Reading...

در خمار هجر تا کی جان من

در خمار هجر تا کی جان من از شراب وصل کن درمان من برگدای مستمند بی نوا رحمتی فرمای ای سلطان من در میان آتش…

Continue Reading...

در سرم سودای آن یارست و بس

در سرم سودای آن یارست و بس جان من جویای دلدارست و بس کار عاشق جز غم معشوق نیست جز غم عشق تو بیکارست و…

Continue Reading...

در سینه ما جز غم معشوق مجوئید

در سینه ما جز غم معشوق مجوئید غیر از سخن عشق بعشاق بگوئید ای بیخبران چون ز شمایار جدانیست در جستن او هرزه بهر سوی…

Continue Reading...

در سویدای دلم سودای عشقش جا گرفت

در سویدای دلم سودای عشقش جا گرفت در درون خانه جانم غمش مأوا گرفت تا نقاب زلف بر روی چومه انداختی از پریشانی دماغ جان…

Continue Reading...

در طریقت رهروان را رهنمایی می‌کنم

در طریقت رهروان را رهنمایی می‌کنم در حقیقت عارفان را پیشوایی می‌کنم گر شدم بیگانه از جان و جهان در عشق او لیک با جانان…

Continue Reading...

در طریقت سالها در نار محنت سوختیم

در طریقت سالها در نار محنت سوختیم تا بنور فقر شمعی در جهان افروختیم هر که لاف از عاشقی ز ددان که ابجد خوان ماست…

Continue Reading...

در کشور جان و ملکت دل

در کشور جان و ملکت دل بگرفت سپاه عشق منزل ائین و رسوم نو نهادند تا گشت رسوم عقل زایل از عجز سپاه عقل نامد…

Continue Reading...