تا که خورشید جمال از برج رویت طالعست
تا که خورشید جمال از برج رویت طالعست خانه جان و دلم روشن ز نور لامعست جمله عالم نقاب شاهد روی تو شد این سخن…
تا که دریای قدم آمد بجوش
تا که دریای قدم آمد بجوش گشت صحرای دو عالم پرخروش در نقاب کفر زلف بیقرار نور ایمان رخ خوبت مپوش تا نمودی حسن رخسار…
تا نقاب از مه رخسار تو برداشت صبا
تا نقاب از مه رخسار تو برداشت صبا یافت از پرتو حسن تو جهان نور و صفا از تجلی جمال تو دل و جان جهان…
تا که در دل تخم عشقت کاشتیم
تا که در دل تخم عشقت کاشتیم حاصل از دنیا و دین برداشتیم عالم از گلبانگ شی لله پرست تا علم در کوی عشق افراشتیم…
تا نقاب از مهر رویش دور شد
تا نقاب از مهر رویش دور شد جمله ذرات غرق نور شد حسن او در پرده ذرات کون هم هویدا گشت و هم مستور شد…
تا نقاب زلف از روی تو دور افتاده است
تا نقاب زلف از روی تو دور افتاده است جان مشتاقان از آن رودر حضور افتاده است شاهد رویت نماید هر زمان حسنی دگر عاشق…
تا نقد دارضرب معارف کلام ماست
تا نقد دارضرب معارف کلام ماست در ملک فقر سکه شاهی بنام ماست چون والی ولایت کشف و ولایتیم سلطان ملک کون کمینه غلام ماست…
تا یار پرده از رخ چون ماه برگرفت
تا یار پرده از رخ چون ماه برگرفت آتش بجان جمله ذرات درگرفت بگشا نظر که نور تجلی حسن یار تابنده گشت و کون ومکان…
تجلی العشق فی کل المجالی
تجلی العشق فی کل المجالی بوجه جل عن وصف الجمال نیاید شرح حسنش در عبارت کجا در قال آید ذوق حالی درآمد یار در کوی…
تجلی جمالش را اگر آئینه شد عالم
تجلی جمالش را اگر آئینه شد عالم ولی مجلای حسن او کماهی نیست جز آدم تفاوت درمرایا بدنه اندرحسن رخسارش ازین رو در نظر حسنش…





