باده هوشیاری

برگیر جام و جامه زهد و ریا درآر محراب را به شیخ ریاکار واگذار با پیر میکده، خبر حال ما بگو با ساغری، برون کند…

Continue Reading...

باده عشق

من خراباتی‏ام؛ از من، سخن یار مخواه گنگم، از گنگ پریشان شده، گفتار مخواه من که با کوری ومهجوری خود سرگرمم از چنین کور، تو…

Continue Reading...

باده حضور

در لقای رُخش، ای پیر! مرا یاری کن دستگیری کن و پیری کن و غمخواری کن از سر کوی تو، مایوس نگردم هرگز غمزه‏ای، غمزدگان…

Continue Reading...

با که گویم

با که گویم غم دیوانگی خود، جز یار؟ از که جویم ره میخانه، به غیر از دلدار؟ سرّ عشق است که جز دوست نداند دیگر…

Continue Reading...

آیینه جان

بر در میکده بگذشته ز جان، آمده‏ام پشت پایی زده بر هر دو جهان، آمده‏ام جان که آیینه هستی است در اقلیم وجود بر زده…

Continue Reading...

آواز سروش

بر در میکده، پیمانه زدم خرقه به دوش تا شود از کفم آرام و رَوَد از سر هوش از دم شیخ، شفای دل من حاصل…

Continue Reading...

انتظار

از غم دوست، در این میکده فریاد کشم داد رس نیست که در هجر رخش داد کشم داد و بیداد که در محفل ما رندی…

Continue Reading...

آفتاب نیمه‌شب

ای خوب رخ که پرده نشینی و بی‏حجاب ای صدهزار جلوه‏گر و باز در نقاب ای آفتابِ نیم شب، ای ماهِ نیمروز ای نجم دوربین…

Continue Reading...

اسرار جان

ای دوست، پیر میکده از راه می رسد با یک گلِ شکفته به همراه، می رسد گل نیست، بلکه غنچه باغ سعادت است کز جان…

Continue Reading...

آرزوها

در دلم بود که آدم شوم؛ امّا نشدم بی‏خبر از همه عالم شوم؛ امّا نشدم بر درِ پیرِ خرابات نهم روی نیاز تا به این…

Continue Reading...