ای داده روی خوب تو خورشید را نظام
ای داده روی خوب تو خورشید را نظام ایگشته عالمی به سر زلف تو غلام بر ماه لاله داری و بر لاله سلسله هرگز که…
ای کژدم زلف تو زده بر دل من نیش
ای کژدم زلف تو زده بر دل من نیش وز ضربت آن نیش دل نازک من ریش آنجا که بود انجمن لشکر خوبان نام تو…
بار دیگر باز گرم افتادم اندر کار او
بار دیگر باز گرم افتادم اندر کار او باز نشکیبم همی یکساعت از دیدار او گر مرا بینی عجب مانی فرو درکار من تا دگر…
بامدادان راست گو تا رخ کرا آراستی
بامدادان راست گو تا رخ کرا آراستی وز خمار و خواب دوشینه کجا برخاستی گر نه آشوب مرا برخاستی از خواب خوش زلف جان آشوب…
بربود روزگار تو را از کنار من
بربود روزگار تو را از کنار من وز تن ببرد داغ فراقت قرار من جفت دگر کسی و غمان تو جفت من یار دگر کسی…
بر من این رنج و غم آخر به سر آید روزی
بر من این رنج و غم آخر به سر آید روزی لب من بر لب آن خوش پسر آید روزی گر چه دورم زبر یار…
بسکه من دل را بهدام عشق خوبان بستهام
بسکه من دل را بهدام عشق خوبان بستهام از نشاط روی ایشان توبهها بشکستهام جستهام او را که او را دیده تیر انداخته است تا…
بنده بودن تورا سزا باشد
بنده بودن تورا سزا باشد چون تو اندر جهان کجا باشد گرکنم بندگیت هست صواب جز تو را بندگی خطا باشد تا تو در شهر…
به شب از داغ هجر تو نمیدانم غنود ایجان
به شب از داغ هجر تو نمیدانم غنود ایجان که درد و داغ هجران تو خواب از من ربود ای جان زبهر دیدن رویت چو…
بیار آنچه دل ما به یکدگر کشدا
بیار آنچه دل ما به یکدگر کشدا به سرکش آنچه بلا و الم به سرکشدا غلام ساقی خویشم که بامداد پگاه مرا ز مشرق خم…





