گفتم که گهی چند نپرسم خبرش

گفتم که گهی چند نپرسم خبرش تا بوک برون شد تکبر ز سرش خود هست کرشمه هر زمان بیشترش اکنون من و زاری و شفیعان…

Continue Reading...

گفتم که نثار جان کنم گر آیی

گفتم که نثار جان کنم گر آیی گفتا به رخم که باد می‌پیمایی تو زنده به جان دگران می‌باشی از کیسهٔ خویش چون فقع بگشایی…

Continue Reading...

گفتند که شعر تو ملک داشت به دست

گفتند که شعر تو ملک داشت به دست گفتم عجبا و جای این معنی هست او فرع و چنان دلیر در بحر نشست من اصل…

Continue Reading...

گفتند که گل چمن به یکبار آراست

گفتند که گل چمن به یکبار آراست برخاست و کلید باغ و کاشانه بخواست گل گفت که با او نبود کارم راست دانی چه گلابخانه…

Continue Reading...

گفتی که به هر قطعه مرا هر باری

گفتی که به هر قطعه مرا هر باری از خواجه به تازگی برآید کاری دوران شماست ای برادر آری ما را به سه چار و…

Continue Reading...

گل روز دو عرض می‌دهد مایهٔ خویش

گل روز دو عرض می‌دهد مایهٔ خویش زنهار میفکن تو بر آن سایهٔ خویش او خود چو ببیند پس از آن پایهٔ خویش در پای…

Continue Reading...

گفتی چه شود کار فراقت یک‌سو

گفتی چه شود کار فراقت یک‌سو چون اشک چو شمع گرم باشم بی‌تو آن روز ز روبهای اشکت به کجا وان گرم سریهای چو اشکت…

Continue Reading...

گل یک شبه شد هین که چو گستاخ شود

گل یک شبه شد هین که چو گستاخ شود در پیش تو دسته دسته بر کاخ شود خیز ای گل نوشکفته درشو به چمن تا…

Continue Reading...

گلها چو به باغ جلوه را ساز کنند

گلها چو به باغ جلوه را ساز کنند وز غنچه نخست هفته‌ای ناز کنند چون دیده به دیدار جهان باز کنند از شرم رخت ریختن…

Continue Reading...

گویی که میفکن دبه در پای شتر

گویی که میفکن دبه در پای شتر تا من چو خران همی جهم بر آخر گر نه زندت صلاح قواد پسر من بر … این…

Continue Reading...