خورشید به روشنی رایت ماند

خورشید به روشنی رایت ماند گردون ز شرف به خاک پایت ماند دوزخ به عتاب جان‌گزایت ماند فردوس به عرصهٔ سرایت ماند انوری

Continue Reading...

خورشید ز رای مقتفی دارد نور

خورشید ز رای مقتفی دارد نور وز دولت سنجریست گیتی معمور وز رایت این رایت دین شد منصور احسنت زهی خلیفه سلطان دستور انوری

Continue Reading...

خوش خوش چو مرا دم تودر دام افکند

خوش خوش چو مرا دم تودر دام افکند در دست فراق و پای ایام افکند ای دوست بدین روز که دشمنت مباد من سوخته دل…

Continue Reading...

خوی تو ز دوستی چو دامن بفشاند

خوی تو ز دوستی چو دامن بفشاند ننشست که تا به روز هجرم ننشاند گویی که اگر چنین بمانی چه کنم دل ماتم جان نداشت…

Continue Reading...

دادم به امید روزگاری بر باد

دادم به امید روزگاری بر باد نابوده ز روزگار خود روزی شاد زان می‌ترسم که روزگارم نبود چونان که ز روزگار بستانم داد انوری

Continue Reading...

داری ز جهان زیاده از حصهٔ خویش

داری ز جهان زیاده از حصهٔ خویش در باقی کن شکایت و قصهٔ خویش تا کی ز پی شکم به درها گردی بنشین و بخور…

Continue Reading...

در بنده به دیدهٔ دگر می‌نگری

در بنده به دیدهٔ دگر می‌نگری با این همه خوش دلم چو درمی‌نگری هر روز سپس ترست کارم با تو در من نه به چشم…

Continue Reading...

در بزمگهی که مطربی کوس کند

در بزمگهی که مطربی کوس کند بر تیر قضا تیر تو افسوس کند رایات تو گر روی به بغداد نهد دجله به در ریش زمین…

Continue Reading...

در چشمهٔ تیغ بی‌کفت آب مباد

در چشمهٔ تیغ بی‌کفت آب مباد در زلف زره بی‌کنفت تاب مباد بی‌یاد مبارک تو در دست ملوک در آب فسرده آتش ناب مباد انوری

Continue Reading...

در خدمت تست عقل و هوش و جانم

در خدمت تست عقل و هوش و جانم گر پیش برون روم ور از پس مانم اقبال نیم که سال وماه و شب و روز…

Continue Reading...