چون روی حیل نبود پایاب جهان
چون روی حیل نبود پایاب جهان یکباره ورق بشستم از تاب جهان گفتم چو مقیم نیست اسباب جهان خاکش بر سر که خوش خورد آب…
چون روی ندارم که به رویت نگرم
چون روی ندارم که به رویت نگرم باری به سر کوی تو بر میگذرم در دیده کشم ز آرزوی رخ تو گردی که زکوی تو…
چون سایه دویدم از پسش روزی چند
چون سایه دویدم از پسش روزی چند ور صحبت او به سایهٔ او خرسند امروز چو آفتاب معلومم شد کو سایه برین کار نخواهد افکند…
چون صبح درآمد به جهانافروزی
چون صبح درآمد به جهانافروزی معشوقه به گاه رفتن از دلسوزی میگفت و گری که با من غم روزی صبحا ز شفق چون شفقت ناموزی…
چون نیست یقین که شب چه خواهد آورد
چون نیست یقین که شب چه خواهد آورد پیشش غم ناآمده نتوانم خورد فردا چو ندانم که چه خواهد بودن امروز چه دانم که چه…
حامی جهان ز جور افلاک برفت
حامی جهان ز جور افلاک برفت بنیاد نظام عالم خاک برفت آن زهر زمانه را چو تریاک برفت او رفت و سعادت از جهان پاک…
حسن تو مرا ز نیکوان شاهی داد
حسن تو مرا ز نیکوان شاهی داد عشق تو مرا به خیره گمراهی داد از راستیام نخواهی آگاهی داد تا چند مرا پردهٔ کژ خواهی…
خاک قدم تو تاج خورشید ارزد
خاک قدم تو تاج خورشید ارزد یک روزه غمت به عمر جاوید ارزد شکر ایزد را که از تو نومید شدم وین نومیدی هزار امید…
خوار و خجلم خوار و خجل باد دلم
خوار و خجلم خوار و خجل باد دلم آسیمهسر و پای به گل باد دلم در دست غمم اسیری از دست دلست چونان که منم،…
خود عهد کسی کسی چنین بگذارد
خود عهد کسی کسی چنین بگذارد کاندر بد و نیک هیچ یادش نارد جانا ز وفا روی مگردان که هنوز خاک در تو نشان رویم…





