چون آتش سودای تو جز دود نداشت
چون آتش سودای تو جز دود نداشت مسکین دل من امید بهبود نداشت در جستن وصل تو بسی کوشیدم چون بخت نبود کوششم سود نداشت…
چون با غم عشق تو دلم ساز گرفت
چون با غم عشق تو دلم ساز گرفت چشمم ز طلب خون دل آغاز گرفت تو دست به خون ریختنم رنجه مدار هجران تو این…
چون باز کنی ز زلف پرتاب گره
چون باز کنی ز زلف پرتاب گره احسنت کند چرخ و فلک گوید زه بر چشم جهانیان نگارا که و مه هر روز نکوتری و…
چون بندگی شهت نمیآید خوش
چون بندگی شهت نمیآید خوش با ملک چو آب و دولت چون آتش برخیز و بسیج آن جهان کن خوش خوش اینجا علف گلخن دوزخ…
چون پای همی تحفه برد هر جایم
چون پای همی تحفه برد هر جایم وز پای به پای آمدنی میآیم دستم شکند فلک من این را شایم آری چو گزیز نیست باری…
چون چنگ خودم به عمری ار بنوازی
چون چنگ خودم به عمری ار بنوازی هم در ساعت پردهٔ خواری سازی آن را که چو زیر کرد گویا غم تو چون زیر گسستهاش…
چون حرب کنم هیج محابا نکنم
چون حرب کنم هیج محابا نکنم چون عفو کنم هیچ مدارا نکنم من سایهٔ یزدانم و نیکو نبود گر قدرت و رحمت آشکارا نکنم انوری
چون حسن تو رنج من به عالم سمرست
چون حسن تو رنج من به عالم سمرست کارم چو سر زلف تو زیر و زبرست دیدم ز غمت بسی جفاها لیکن نادیدن تو ز…
چون دیده فرو ریخت به رخ بینایی
چون دیده فرو ریخت به رخ بینایی وز دل اثری نماند جز رسوایی ای جان تو چه میکنی کرا میپایی نیکو سر و کاریست تو…
چون روز علم زد به حسامت ماند
چون روز علم زد به حسامت ماند چون یک شبه ماه شد به جامت ماند تقدیر به عزم تیزکامت ماند روزی به عطا دادن عامت…





