این عمر که سرمایهٔ ملکیست نه خرد
این عمر که سرمایهٔ ملکیست نه خرد چون بیخبران همی به سر باید برد وز غبن چنین زنگیی پیش از مرگ روزی به هزار مرگ…
با آنکه دلم در غم هجرت خونست
با آنکه دلم در غم هجرت خونست شادی به غم توام ز غم افزونست اندیشه کنم هر شب و گویم یارب هجرانش چنین است وصالش…
با آنکه زمانه جز بدی نسگالد
با آنکه زمانه جز بدی نسگالد وز جور توام زمان زمان مینالد از خوردن آن زهر نمینالد دل ازمنت تریاک خسان مینالد انوری
با آنکه غم از دلم برون مینشود
با آنکه غم از دلم برون مینشود از تلخی صبر دل زبون مینشود با این همه غصه سخت جانی دارد این دیده که از سرشک…
با آنکه غم عشق تو از من جان برد
با آنکه غم عشق تو از من جان برد وان جان به هزار درد بیدرمان برد تا دسترسی بود مرا در غم تو انگشت به…
با آنکه همه کار جهان او راند
با آنکه همه کار جهان او راند آنگه بنشین که نزد خویشت خواند با آنکه همه ملوک نامم دانند نامردم اگر یکی نشانم داند انوری
با بخل بود به غایتی پیوندت
با بخل بود به غایتی پیوندت کز قوت حکایتی کند خرسندت وینک ز بلای بخل تو ده سالست تا نشخور شیر میکند فرزندت انوری
با بوعلی اب ارب هم بنشینی
با بوعلی اب ارب هم بنشینی شخصی شش جهتش زو بینی گر دیده به دیدن رخش چار کنی چندان که ازو بینی بینی بینی انوری
با دل گفتم چو یار بی فرمانست
با دل گفتم چو یار بی فرمانست این صبر هوس پختن بیپایانست دل گفت نفس مزن که تدبیر آنست هم پختن این هوس که نتوان…
با خاک برابرم ز بیسنگی خویش
با خاک برابرم ز بیسنگی خویش وز دل خجل از دوام دلتنگی خویش یارب بدهم شرم ز بیشرمی خویش تا باز هم ز ننگ بیننگی…





