وقه به رنگ روزگارست
معشوقه به رنگ روزگارست با گردش روزگار یارست برگشت چو روزگار و آن نیز نوعی ز جفای روزگارست بس بوالعجب و بهانهجویست بس کینهکش و…
ی خبر که در غمت از خود خبر ندارم
داری خبر که در غمت از خود خبر ندارم وز تو بجز غم تو نصیبی دگر ندارم هستم به خاکپای و به جان و سرت…
ی اندر خواب شد خیز ای غلام
ساقی اندر خواب شد خیز ای غلام باده را در جام جان ریز ای غلام با حریف جنس درساز ای پسر در شراب لعل آویز…
ون سر زلف خود شکستی
همچون سر زلف خود شکستی آن عهد که با رهی ببستی بد عهد نخوانمت نگارا هرچند که عهد من شکستی کس سیرت و خوی تو…
ویتری مگر خبر داری
بدخویتری مگر خبر داری کامروز طراوتی دگر داری یا میدانی که با دل و چشمم پیوند و جمال بیشتر داری روزی که به دست ناز…
ین دلم به داغ جفا ریش کردهای
مسکین دلم به داغ جفا ریش کردهای جور از همه جهان تو به من بیش کردهای دل ریش شد هنوز جفا میکنی بر او ای…
یار مرا غم تو یارست
ای یار مرا غم تو یارست عشق تو ز عالم اختیارست با عشق تو غم همی گسارم عشق تو غمست و غمگسارست جان و جگرم…
ی نه بس مساعد یاری چنان که دانی
بختی نه بس مساعد یاری چنان که دانی بس راحتی ندارم باری ز زندگانی ای بخت نامساعد باری تو خود چه چیزی وی یار ناموافق…
ی که پای از خط فرمان برون نهادی
دیدی که پای از خط فرمان برون نهادی دیدی که دست جور و جفا باز برگشادی بردم ز پای بازی تو دست برد عمری بازم…
یا بادهٔ صبوح بیار
ساقیا بادهٔ صبوح بیار دانهٔ دام هر فتوح بیار قبلهٔ ملت مسیح بده آفت توبهٔ نصوح بیار هین که طوفان غم جهان بگرفت می همزاد…





