ق نه دروغ محتشم یاری
الحق نه دروغ محتشم یاری نازت بکشم که جان آن داری ناز چو تویی توان کشید ای جان با این همه چابکی و عیاری با…
قبای حسن بر بالای تو
ای قبای حسن بر بالای تو مایهٔ خوبی رخ زیبای تو یاد زلفت برد آب روی صبر آتش غم گشت خاک پای تو صد هزاران…
قد تو قد سرو خم دارد
با قد تو قد سرو خم دارد چون قد تو باغ، سرو کم دارد وصلت ز همه وجود به لیکن تا هجر تو روی در…
قی چیست مبتلا بودن
عاشقی چیست مبتلا بودن با غم و محنت آشنا بودن سپر خنجر بلا گشتن هدف ناوک قضا بودن بند معشوق چون به بستت پای از…
کار غم تو غمگساری
ای کار غم تو غمگساری اندوه غم تو شادخواری از کبر نگاه کرد رویت در چشمهٔ خور به چشم خواری از تابش روی و تاب…
کاری ز یارم همی برنیاید
چو کاری ز یارم همی برنیاید چو نوری به کارم همی درنیاید چه باشد که من در غم او سرآیم چو بر من غم او…
کار مرا وصل تو تیمار ندارد
تا کار مرا وصل تو تیمار ندارد جز با غم هجر تو دلم کار ندارد بیرونقی کار من اندر غم عشقت کاریست که جز هجر…
کرا با تو کار درگیرد
هر کرا با تو کار درگیرد بهره از روزگار برگیرد به سخن لب ز هم چو بگشایی همه روی زمین شکر گیرد چون زند غمزه…
کرد خیمهٔ حسنت طناب خویش مکین
چو کرد خیمهٔ حسنت طناب خویش مکین خروش عمر برآمد ز آسمان و زمین جهانیان همه واله شدند و میگفتند یکی که کو تن و…
کرده خجل بتان چین را
ای کرده خجل بتان چین را بازار شکسته حور عین را بنشانده پیاده ماه گردون برخاسته فتنهٔ زمین را مگذار مرا به ناز اگر چند…





