جان و دل به دست غم تو ندادمی
گر جان و دل به دست غم تو ندادمی پای نشاط بر سر گردون نهادمی گر بیم زلف پر خم تو نیستی مرا این کارهای…
جمال جمله به جوی تو میرود
آب جمال جمله به جوی تو میرود خورشید در جنیبت روی تو میرود ای در رکاب زلف تو صد جان پیاده بیش دل در رکاب…
جران تو جانم میبرآید
ز هجران تو جانم میبرآید بکن رحمی مکن کاخر نشاید فروشد روزم از غم چند گویی که میکن حیلهای تا شب چه زاید سیهرویی من…
جهان را به حضرت تو نیاز
ای جهان را به حضرت تو نیاز در جاه تو تا قیامت باز درگهت قبلهای که در که و مه خدمت او فریضه شد چو…
چو شیرین لبت شکر باشد
نه چو شیرین لبت شکر باشد نه چو روشن رخت قمر باشد با سخنهای تلخ چون زهرت عیش من خوشتر از شکر باشد تو به…
خه به نام ایزد آن روی کیست یارب
خهخه به نام ایزد آن روی کیست یارب آن سحر چشم و آن رخ آن زلف و خال و آن لب در وصف حسن آن…
حسن قرین نوبهار آیی
در حسن قرین نوبهار آیی در جور نظیر روزگار آیی چون شاخ زمانهای که هر ساعت از رنگ دگر همی بیارایی هر وعده که بود…
خوبت خدای میداند
رخ خوبت خدای میداند که اگر در جهان به کس ماند ماه را بر بساط خوبی تو عقل بر هیچ گوشه ننشاند شعلهٔ آفتاب را…
خوبتر ز خوبی نیکوتر از نکویی
ای خوبتر ز خوبی نیکوتر از نکویی بدخو چرا شدستی آخر مرا نگویی در نیکویی تمامی در بدخویی بغایت یارب چه چشم زخمست خوبیت را…
د وصل تو کاری درازست
امید وصل تو کاری درازست امید الحق نشیبی بیفرازست طمع را بر تو دندان گرچه کندست تمنا را زبان باری درازست ره بیرون شد از…





