ت اندر میان جان دارم

عشقت اندر میان جان دارم جان ز بهر تو بر میان دارم تا مرا بر سر جهان داری به سرت گر سر جهان دارم گویی…

Continue Reading...

ت به آب دیده میسر نمی‌شود

وصلت به آب دیده میسر نمی‌شود دستم به حیله‌های دگر درنمی‌شود هرچند گرد پای و سر دل برآمدم هیچم حدیث هجر تو در سر نمی‌شود…

Continue Reading...

ت چو به دلبری درآمد

زلفت چو به دلبری درآمد بس کس که ز جان و دل برآمد هم رایت خوشدلی نگون شد هم دولت بی‌غمی سر آمد دل گم…

Continue Reading...

ت به دل و به جان دریغست

مهرت به دل و به جان دریغست عشق تو به این و آن دریغست وصل تو بدان جهان توان یافت کان ملک بدین جهان دریغست…

Continue Reading...

ت حسن ترا لطف تو گر پنج کند

نوبت حسن ترا لطف تو گر پنج کند عشق تو خاک تلف بر سر هر گنج کند قبلهٔ روی ترا هرکه شبی برد نماز چار…

Continue Reading...

ت عشق تو زین بیشم نماند

طاقت عشق تو زین بیشم نماند بیش از این بی‌تو سر خویشم نماند راست می‌خواهی نخواهم بی‌تو عمر برگ گفتار کمابیشم نماند شد توانگر جانم…

Continue Reading...

ت حسن تو از مه برگذشت

رایت حسن تو از مه برگذشت با من این جور تو از حد درگذشت آتش هجر توام خوش خوش بسوخت آب اندوه توام از سر…

Continue Reading...

ت عشقت به دل و جان رسید

غارت عشقت به دل و جان رسید آب ز دامن به گریبان رسید جان و دلی داشتم از چیزها نبوت آن نیز به پایان رسید…

Continue Reading...

تا گر دوستی گر دشمنی

دوستا گر دوستی گر دشمنی جان شیرین و جهان روشنی در سر کار تو کردم دین و دل انده جانست وان در می‌زنی برنیارم سر…

Continue Reading...

ترا طبع داوری بودی

گر ترا طبع داوری بودی در تو وصف پیمبری بودی آلت دلبری جمالت هست طبع دربار بر سری بودی گفتن اندر همه مسلمانی چون تویی…

Continue Reading...