تو صدهزار جان ارزد
درد تو صدهزار جان ارزد گرد تو نور دیدگان ارزد نه غمت را بها به جان بکنم که برآنم که بیش از آن ارزد گرچه…
تو قضای آسمانست
عشق تو قضای آسمانست وصل تو بقای جاودانست آسیب غم تو در زمانه دور از تو بلای ناگهانست دستم نرسد همی به شادی تا پای…
تو گر بر همین قرار بماند
حسن تو گر بر همین قرار بماند قاعدهٔ عشق استوار بماند از رخ تو گر بر این جمال بمانی بس غزل تر که یادگار بماند…
جهان نگر که جفای که میکشم
کار جهان نگر که جفای که میکشم دل را به پیش عهد وفای که میکشم این نعرههای گرم ز عشق که میزنم این آههای سرد…
چشم تو که تا زندهام
بدو چشم تو که تا زندهام تو خداوندی و من بندهام سر زلف تو گواه منست که من از بهر رخت زندهام به رخ خویش…
چون در خورد همت میکنم
باز چون در خورد همت میکنم سر فدای تیغ نهمت میکنم قیمت یک بوس او صد بدره زر گر کنم با او خصومت میکنم من…
چون چهرهٔ زیبای تو نیست
ماه چون چهرهٔ زیبای تو نیست مشک چون زلف گلآرای تو نیست کس ندیدست رخ خوب ترا که چو من بنده و مولای تو نیست…
چون ماه آسمان داری
روی چون ماه آسمان داری قد چون سرو بوستان داری دل تو داری غلط همی گویم نه به جان و سرت که جان داری در…
خوشی چشم بدت دورباد
سخت خوشی چشم بدت دورباد سال و مه و روز و شبت سور باد بندهٔ زلفین تو شد غالیه خاک کف پای تو کافور باد…
خوب خویش را پنهان مکن
روی خوب خویش را پنهان مکن دل به دست تست قصد جان مکن حجرهٔ بیداد آبادان مخواه خانهٔ صبر مرا ویران مکن هر زمان گویی…





