تو آرام دلها میبرد
روی تو آرام دلها میبرد زلف تو زنهار جانها میخورد تا برآمد فتنهٔ زلف و رخت عافیت را کس به کس مینشمرد منهی عشق به…
تو بر ماه لشکر میکشد
حسن تو بر ماه لشکر میکشد عشق تو بر عقل خنجر میکشد خدمتش بر دست میگیرد فلک هر کرا دست غمت برمیکشد دست عشقت هرکرا…
تو از ملک جهان خوشترست
عشق تو از ملک جهان خوشترست رنج تو از راحت جان خوشترست خوشترم آن نیست که دل بردهای دل در جان میزند آن خوشترست من…
تو بیروی تو درد دلیست
عشق تو بیروی تو درد دلیست مشکل عشق تو مشکل مشکلیست بیتو در هر خانه دستی بر سریست وز تو در هر کوی پایی در…
تو بر هرکه عافیت بهسر آرد
عشق تو بر هرکه عافیت بهسر آرد هر دو جهانش به زیر پای درآرد عقل که در کوی روزگار نپاید بر سر کوی تو عمرها…
تو تکیه بر قمر دارد
زلف تو تکیه بر قمر دارد لب تو لذت شکر دارد عشق این هر دو این نگار مرا با لب خشک و چشم تر دارد…
تو دل را نکو پیرایهایست
عشق تو دل را نکو پیرایهایست دیده را دیدار تو سرمایهایست تیر مژگان ترا خون ریختن در طریق عشق کمتر پایهایست از وفا فرزند اندوه…
تو ز دل برید نتواند
عشق تو ز دل برید نتواند وصل تو به جان خرید نتواند روی تو اگر نه آفتاب آید چونست که درست دید نتواند طرفه شکریست…
تو دلا نهان نماند
درد تو دلا نهان نماند اندوه تو جاودان نماند از عشق مشو چنین شکفته کان روی نکو چنان نماند آوازهٔ تو فرو نشیند وز محنت…
تو عشق من افزون میکند
حسن تو عشق من افزون میکند عشق او حالم دگرگون میکند غمزهای از چشم خونخوارش مرا زهره کرد آب و جگر خون میکند خندهٔ آن…





