نیست به دست امید بخت مرا آن کمند

نیست به دست امید بخت مرا آن کمند کافتدش از هیچ رو صید مرادی به بند دعوی عیاریم رفت به کویش فرود ز آنکه سرم…

Continue Reading...

نیاید گر چه هرگز از فرامش گشتگان یادش

نیاید گر چه هرگز از فرامش گشتگان یادش غلام آن سر زلفم که در هم می کند بادش به مکتب دانشی ناموخت جز آزار مسکینان…

Continue Reading...

نیست در شهر گرفتارتر از من دگری

نیست در شهر گرفتارتر از من دگری نبد او تیر غم افگارتر از من دگری بر سر کوی تو دانم که سگان بسیاراند نیک بنمای…

Continue Reading...

نیست دلی کاندرو داغ جفای تو نیست

نیست دلی کاندرو داغ جفای تو نیست کیست که اندر سرش باد هوای تو نیست دل که ز جان خواسته ست بهر تو بیگانه وار…

Continue Reading...

نیست دلی که هر دمش آفت دین نمی شوی

نیست دلی که هر دمش آفت دین نمی شوی مهر فزون نمی شود تا تو به کین نمی شوی صد ستم و جفای تو یاد…

Continue Reading...

نیست گشاده چشم من جز به خیال روی تو

نیست گشاده چشم من جز به خیال روی تو بسته کس نشد دلم جز به شکنج موی تو هر سحری چو بیدلان آیم و بر…

Continue Reading...

هر بار کان پریوش در کوی من در آید

هر بار کان پریوش در کوی من در آید بیهوشیی ز رویش در مرد و زن در آید من در درون خانه دانم که آمد…

Continue Reading...

هر بامداد تا به شبم بر سر رهش

هر بامداد تا به شبم بر سر رهش وقتی مگر که بنگرم از دور ناگهش زان گه گهی که پر ز خوی گل کند زنخ…

Continue Reading...

هر بار که تو در دل شب در دلم آیی

هر بار که تو در دل شب در دلم آیی خون دلم آید ز دو دیده به روایی ای جان به تو می دادم و…

Continue Reading...

هر جا که لب به خنده گشاید دهان تو

هر جا که لب به خنده گشاید دهان تو خونابه ایست از لب چون ناردان تو ای بس عنان که بر سر کوی تو شد…

Continue Reading...