نگارین مرا شد نوجوانی
نگارین مرا شد نوجوانی که نو بادش نشاط و کامرانی خطش پیرامن لب، گوییا خضر برآمد گرد آب زندگانی بمیرم بر سر کویش که باشد…
نگویم در تو عیبی، ای پسر، هست
نگویم در تو عیبی، ای پسر، هست ولیکن بی وفایی این قدر هست نه در هجر توام خواب و قرار است نه در عشق توأم…
نماز شام که آن مه مرا جمال نمود
نماز شام که آن مه مرا جمال نمود ز نقش ابرو دیوانه را هلال نمود ز بس که روز و شبم در خیال اینم کشت…
نمی داند مه نامهربانم
نمی داند مه نامهربانم که دور از روی خوبش بر چه سانم؟ چو زلف بیقرارش بیقرارم چو چشم ناتوانش ناتوانم برو باد و گدایی کن…
نه از نقاش چین هرگز چنین صورتگری آمد
نه از نقاش چین هرگز چنین صورتگری آمد نه این ناز و کرشمه از بتان آزری آمد مکن ناز و مکش ما را مسلمانی ست…
نه از ره ست که گوییم کبک خوش گامی
نه از ره ست که گوییم کبک خوش گامی که کبک قهقهه بر خود زند چو بخرامی ز شرم سر به گریبان فرو برد غنچه…
نه بخت آن که به سوی تو جان خویش کنم
نه بخت آن که به سوی تو جان خویش کنم نه صبر آن که سکون در سرای خویش کنم به گشت کوی تو تقصیر کرده…
نه با تو نسبت سرو چمن شود پیوند
نه با تو نسبت سرو چمن شود پیوند نه شاخ سبزه به شاخ سمن شود پیوند خوش است دولت آنم که جان به جان پیوست…
نه بخت آنکه به موی تو راه خواهم کرد
نه بخت آنکه به موی تو راه خواهم کرد ز خواب یا به خیالت نگاه خواهم کرد چنین که جان به لب آمد مرا ز…
نه بی یادت برآید یک دم از من
نه بی یادت برآید یک دم از من نه بی رویت جدا گردد غم از من بزن بر جانم آن زخمی که دانی به شرط…





