نسیم زلف تو دل را درون بجنباند
نسیم زلف تو دل را درون بجنباند بلاست چشم تو چون تیغ خون بجنباند چو باد بر سر زلفت رود ز هر جانب بسا که…
نسیم زلف بر دست صبا ده
نسیم زلف بر دست صبا ده مرا خون، غیر را مشک ختا ده بسی کس چشم می دارند لطفت مرا خاک و کسان را توتیا…
نشان آن دهن از من چه پرسی؟
نشان آن دهن از من چه پرسی؟ حدیث جانست این، از تن چه پرسی؟ مرا جان بخش بی دستوری چشم ازان عیار مردافگن چه پرسی؟…
نشدش دل که دمی پهلوی ما بنشیند
نشدش دل که دمی پهلوی ما بنشیند گل هم آخر قدری پیش گیا بنشیند جان من یاد کن آن را که به بوی چو تویی…
نشدت دل که به این دل شده مهمان آیی
نشدت دل که به این دل شده مهمان آیی کعبه دل شوی و در حرم جان آیی ای مسیح من و جان همه آخر تا…
نظر چگونه توان در همه جهان کردن؟
نظر چگونه توان در همه جهان کردن؟ چو نیست آن که به رویش نظر توان کردن به هر چه بی رخ تو پیش از این…
نظر ز دیده بدزدم چو بنگرم رویش
نظر ز دیده بدزدم چو بنگرم رویش که دیده نیز نخواهم که بنگرد سویش مرا به دیده درون خواب از کجا آید؟ که شب نماند…
نظر ز روی تو خورشید بر نمی گیرد
نظر ز روی تو خورشید بر نمی گیرد فلک به پیش تو نام قمر نمی گیرد به زیر پات چو گل می کند درم ریزی…
نفسی برون ندادم که حدیث دل نگفتم
نفسی برون ندادم که حدیث دل نگفتم سخنی نگفتم از تو که ز دیده در نسفتم چه کنون نهفته گریم که شدم ز عشق رسوا…
نکنم ز عشق تو به که سر گناه دارم
نکنم ز عشق تو به که سر گناه دارم چه کنم، نمی توانم دل خود نگاه دارم؟ چو نیایی و نیاید ز رهی جز آنکه…





