مهی چون او به دست من نیفتد

مهی چون او به دست من نیفتد وگر افتد، چنین روشن نیفتد نمی دانم چه سر دارد، که تیغش مرا خود هرگز از گردن نیفتد…

Continue Reading...

مهی در آمده و در درونه جا کرده

مهی در آمده و در درونه جا کرده برفته جان و به تو جای خود رها کرده چه چشمها که به ره ماند بهر آمدنت…

Continue Reading...

مهی گذشت که چشمم خبر ز خواب ندارد

مهی گذشت که چشمم خبر ز خواب ندارد مرا شبی ست سیه رو که ماهتاب ندارد به جان دوست که مرده هزار بار به از…

Continue Reading...

موی را نیست این میان که تراست

موی را نیست این میان که تراست پسته را نیست این دهان که تراست قامت راست سرو را ماند سرو باشد چنین روان که تراست؟…

Continue Reading...

می به جام ار چه زخون من مسکین داری

می به جام ار چه زخون من مسکین داری نوش بادت که شکرخنده شیرین داری دو حیات است ز یک خنده تو عاشق را زانکه…

Continue Reading...

می گذری که سینه را وقف هوای خود کنی

می گذری که سینه را وقف هوای خود کنی من که بوم که بر دلم داغ جفای خود کنی گویمت این چنین مرو، وز بد…

Continue Reading...

می خواستم که روزه گشایم نماز شام

می خواستم که روزه گشایم نماز شام سر بر زد آفتاب جهانسوز من ز بام با قامتی که سرو سهی گر ببیندش یک پا ستاده…

Continue Reading...

می خواهد آن سرو روان کامروز در صحرا شود

می خواهد آن سرو روان کامروز در صحرا شود تا چند پیراهن چو گل هر جانبی یکتا شود صد چشم پاکان در رهش وین دیده…

Continue Reading...

می شکفد گل به چمن تا ز نسیم سحری

می شکفد گل به چمن تا ز نسیم سحری وه چه خوشی گر نفسی پهلوی من باده خوری گر ز خرابی منت نیست خبر رنجه…

Continue Reading...

می نیاید چشم من بر آستان او گذر

می نیاید چشم من بر آستان او گذر دولت دستی که دارد در میان او گذر باد هر دم تازه تر نوروز عمرش، گر چه…

Continue Reading...