مست من چون جرعه نوشی، باده ای بر من بریز
مست من چون جرعه نوشی، باده ای بر من بریز درد جام خود برین رسوای مرد و زن بریز چشم تو مست است، گر کم…
مست می گردی ز خانه، بیش نافرمان مشو
مست می گردی ز خانه، بیش نافرمان مشو چشم بد نیکو نباشد، جایها مهمان مشو گر ترا جولان نباشد، گر تو چون من صد کشی…
مست و لایعقل گذشتم از در میخانه دوش
مست و لایعقل گذشتم از در میخانه دوش سالکی دیدم نشسته پیش پیر می فروش گشته از دنیا و مافیها به کلی اختیار از پی…
مستان چشم اویم از ما خمار ناید
مستان چشم اویم از ما خمار ناید غیر دلی پر از خون جام دگر نشاید گر غمزه چو نشتر بر دیگران زند یار چشمم ز…
مستم که امشب گوییا میهای پنهان خورده ام
مستم که امشب گوییا میهای پنهان خورده ام من با خیال خویش می با نامسلمان خورده ام نی نی که خوردم خون خود،چون پوشم ازتو،چون…
مستی گرفت شیوه آن چشم پر خمارش
مستی گرفت شیوه آن چشم پر خمارش شد ختم جان فزایی بر لعل آبدارش تا باغ حسن گیرد نزهت، قضا نهاده سروی ز قامت او…
مسلمانان برفت از دست من دل
مسلمانان برفت از دست من دل چو دیدم آنچنان شکل و شمایل جهانی را بدین شکل و شمایل همی بینم چو خود امروز مایل زهی…
مسلمانان، گرفتارم به دست نامسلمانی
مسلمانان، گرفتارم به دست نامسلمانی ازین دیوانه بدمستی و بدخویی و نادانی به طره آشنا بندی، به خنده پارسا بینی به غمزه ناخدا ترسی، به…
مسلمانان، گرفتارم گرفتار
مسلمانان، گرفتارم گرفتار وزین جال دل افگارم گرفتار نظر بر نیکوان چندان نهادم که شد ناگه دل زارم گرفتار چو خود کردم نظر در روی…
مشتاق چون نظاره آن سیمبر کند
مشتاق چون نظاره آن سیمبر کند طاقت نهد به گوشه و آنگه نظر کند صورتگری نقش خود از جان کند سخن چون روی او بدید…





