گر جام غم فرستی، نوشم که غم نباشد
گر جام غم فرستی، نوشم که غم نباشد کانجا که عشق باشد، این مایه کم نباشد سودای تست در جان، نقشت درون سینه حرفی برون…
گر چشم من در روی آن خورشید رخسار آمدی
گر چشم من در روی آن خورشید رخسار آمدی آخر شب امید را صبحی پدیدار آمدی تا کی دوم چون بیخودی در کویت ار بختم…
گر چشم من از صورت تو دور نباشد
گر چشم من از صورت تو دور نباشد دور از تو دلم خسته و رنجور نباشد مهجور شوم از تو و جز آه سحرگاه سوزنده…
گر چه از عقل و دیده و جان برخیزم
گر چه از عقل و دیده و جان برخیزم حاش لله که ز سودای فلان برخیزم یک زمان پیش من، ای جان و جهانم، بنشین…
گر چه از ما واگسستی صحبت دیرینه را
گر چه از ما واگسستی صحبت دیرینه را جا مده باری تو در دل دوستان دینه را خورد عاشق چیست پیکانهای زهرآلود هجر وصل چون…
گر چه بر بود عقل و دین مرا
گر چه بر بود عقل و دین مرا بد مگویید نازنین مرا گوشش از بار در گران گشته ست نشنود ناله حزین مرا آخر، ای…
گر چه خوبان ز مه فزون باشند
گر چه خوبان ز مه فزون باشند پیش آن ماه من زبون باشند مردمانی که روی او دیدند تا بباشند سرنگون باشند گفتمش «بنده ایم…
گر چه به نظاره ایم، نیز نخوانی
گر چه به نظاره ایم، نیز نخوانی دیده بد دور ازان جمال و جوانی ما ز تو نزدیک می شویم به مردن گاه خرامش مگر…
گر چه ز خوی نازکت سوخته گشت جان من
گر چه ز خوی نازکت سوخته گشت جان من سوی تو می کشد هنوز این دل ناتوان من خواب نماند خلق را در همه شهر…
گر چه سرو باغ را بالا خوش است
گر چه سرو باغ را بالا خوش است با قد رعنای تو ما را خوش است زهر عشقت کام عیشم تلخ کرد هست تلخ این…





